
آرزو
خواهم به تمنا که به پای تو بمیرم
عمریست که در درد فراق تو اسیرم
ویرانه نشین دل دیوانه خویشم
عشق تو فرو برده سراپای خمیرم
مجنون و خرابم که ندانم ز کجایم
جز میکده ره نیست مرا خرده مگیرم
ای ناصح خودبین تو چه دانی که دل من
بیگانه ز خویش است و نه من پندپذیرم
کم گوی که جان میرود از دست در این راه
کز بهر طلب عرضه کنم جان حقیرم
گنجی است مرا در پس ویرانه سینه
کز نعمت آن گنج بود جام منیرم
ای ساقی مستان نظری بهر خدا کن
جامی بده تا عرش رود صوت و سفیرم
ای نور خدا طلعت دلهای پریشان
باری ز ره لطف و کرم دست بگیرم
صد بار گرم زنده کنی با دم گرمت
هر بار دهم جان به رهت باز بمیرم
من عاشقم از هر دو جهان هیچ نخواهم
تا نقش جمال تو نشسته به ضمیرم
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۸ ساعت توسط رويا
|
::::::::::::::::::::::::::::::::