*روشنایی بخش*

 

 

 

از خدا جویی خدا گوئیم ما   

   بی خود از خویش و خدا خوییم ما

در حریم لی مع الله معتکف   

  ساجد محراب  ابروئیم ما

باده پیمای خم  ذات احد  

    مست نرگسهای جادوئیم ما

بی سر و پا و ندان و لال و گم    

  فانی او باقی اوییم ما

هر چه می خواهد به میدان وفا   

  گاه چوگانیم و گه گوییم ما

دست هفتاد و دو ملت سوی ما است

     تا گدای شاه آن کوییم ما

خاک خاک  کوی او گردیده ایم   

  کیمیا را چاشنی زوئیم ما

حامل بار امانت آدمی   

 خامشیم و ذاکر هوییم ما

فارغ از بود و نبود ما سوی 

  ناظر رویش به هر سوییم ما

دمبدم از خویش فارغ  در درون 

     نوربخش جان و دل گوییم ما

سر به پایش تا نهادیم از ادب 

   پا به فرق چرخ مینوییم ما

تا فدایی شد تعلقهای ما     

 روشنایی بخش هر سوئیم ما

  فدايي نژاد-تهران  

 

 

 

 

blessings upon you

 

 

  

*زائر وادي عشق* 

خواجه شمس الدین محمدبن محمد حافظ شیرازی  

 

 

 

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قـدسـیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند


خواجه شمس الدین محمدبن محمد حافظ شیرازی، از بزرگترین شاعران نغزگوی ادبیات فارسی است. حافظ در اوایل قرن هشتم ه‍.ق- حدود سال 727- در شیراز دیده به جهان گشود. پدرش بهاءالدین، بازرگان و مادرش اهل كازرون بود. پس از مرگ پدر، شمس الدین كوچك نزد مادرش ماند و در سنین نوجوانی به شغل نانوایی پرداخت. در همین دوران به كسب علم و دانش علاقه مند شد و به درس و مدرسه پرداخت. بعد از تحصیل علوم، زندگی او تغییر كرد و در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس درس علمای بزرگ شیراز را درس كرد. او به تحقیق و مطالعه كتابهای بزرگان آن روزگار- از قبیل كشاف زمخشری، مطالع الانظار قاضی بیضاوی و مفتاح العلوم سكاكی و امثال آنها- پرداخت. همچنین در مجالس درس قوام الدین ابوالبقاء عبدالله بن محمود بن حسن اصفهانی شیرازی نیز حضور داشت.
حافظ- همچنانكه از تخلص او برمی آید- قرآن را از حفظ داشت و به چهارده شكل (قراآت هفتگانه) می خواند. حافظ دارای زن و فرزندان بود. در غزلیاتش به مرگ یكی از فرزندانش اشاره كرده است:


    دلا دیدی كه آن فـرزانه فرزند                چه دید اندر خم این طاق رنگین؟  

به جای لوح سیمین در كنارش                فلك بر سـر نهادش لوح سیمین


حافظ به سفر علاقه ای نداشت و چون دلبستگی خاصی به شیراز داشت تقریبا تا آخر عمر از شیراز خارج نشد و تنها یكبار به شهر یزد سفر كرد ولی به خاطر ملالت از یزد و یزدیان به شیراز بازگشت:


دلم از وحشت سكندر بگرفت                    رخت بربندم و تا ملك سلیمان بروم


همچنین به دعوت سلطان محمود دكنی راهی دكن شد ولی در جزیره هرمز گرفتار طوفان گردید و به همین دلیل سفر خود را آغاز نكرده به پایان برد و به شیراز بازگشت.
حافظ مردی بود ادیب، عالم به علوم ادبی و شرعی و آگاه از دقایق حكمی و حقایق عرفانی. استعداد خارق العاده او در تلفیق مضامین و آوردن صنایع گوناگون بیانی در غزل او را سرآمد شاعران زمان خویش و حتی تمامی شاعران زبان فارسی كرده است. او بهترین غزلیات مولوی، سعدی، كمال، اوحدی، خواجو و سلمان را استقبال كرده است اما دیوان او به قدری از بیتهای بلند و غزلیات عالی و مضمونهای نو پر است كه این تقلیدها و تأثرها در میان آنها كم و ناچیز می نماید. علاوه بر این، مرتبه والای او در تفكر عالی و حكمی و عرفانی و قدرتی كه در بیان آنها به فصیح ترین و خوش آهنگ ترین عبارات داشته، وی را به عنوان یكی از بزرگترین و تاثیرگذارترین شاعران ایران قرار داده و دیوانش را مورد قبول خاص و عام ساخته است.
این نكته را نباید فراموش كرد كه عهد حافظ با آخرین مراحل تحول زبان فارسی و فرهنگ اسلامی ایران مصادف بود. از این روی زبان و اندیشه او در مقایسه با استادان پیش از وی به ما نزدیك تر است و به این سبب است كه ما حافظ را بیشتر از شاعران خراسان و عراق درك می كنیم و سخن او را بیشتر می پذیریم.
از دیگر نكات اشعار او، توجه خاص او به استفاده از صنایع مختلف لفظی و معنوی است به نحوی كه كمتر بیتی از او می توان یافت كه خالی از نقش و نگار صنایع باشد. اما چیره دستی او در به كار بردن الفاظ و صنایع به حدی است كه صنعت در سهولت سخن او اثری ندارد و كلام او را متكلف نمی نماید.
برخلاف اطلاعات حافظ از دقایق عرفانی و اشارات مكرر او به نكات عرفانی، حافظ پیرو طریقتی خاص نبوده است بلكه به عقیده بسیاری، خود او به تنها مراحل سلوك و كمال را طی كرده و به درجاتی نیز رسیده است.


دیوان كلیات او مركب است از غزلیات، چند قصیده، قطعه، رباعی و دو مثنوی كوتاه با نامهای «آهوی وحشی» و «ساقی نامه».
از نكات قابل توجه درباره دیوان حافظ، رواج "فال گرفتن"- تفأل- از آن است كه سنتی تازه نیست و از دیرباز درمیان آشنایان شعر او متداول بوده است و چون در هر غزلی از دیوان حافظ می توان- به هر تأویل و توجیه- بیتی را حسب حال فال گیرنده یافت، او را «لسان الغیب» لقب داده اند.
حافظ با توان شاعري بسيار داستان‌هاي قرآني را با اشاره‌هاي ظريف در شعرش بيان مي‌كند اما به واقع او ناظم شعر نيست كه به بيان روايي داستان بپردازد بلكه شاعري تواناست كه با تخييل و شناخت عميق بسياري از مسايل قرآني و اجتماعي را در قالب شعر ارائه مي‌دهد.
نگاه حافظ به جهان هستي نگاهي فراگير است به گونه‌اي كه تمام مسايل مادي و معنوي را با بياني شيرين و محكم و با بكارگيري استعاره و تشبيه، ايهام و مجاز و ساير صناعات ادبي بيان مي‌كند.
 زماني كه با شاعري چون حافظ رو به رو هستيم در واقع با جهاني سرشار از ظرافت و معنا رو به روييم. گسترگي معنايي در شعر او به حدي است كه هر كس از ديدگاه خويش مفاهيم ذهني متناسب با تفكر خود را در شعرش پيدا مي ‌كند و نظري خاص درباره او ارائه مي‌دهد.

‌اصطلاحات عرفاني كه در شعر حافظ بكار برده مي‌شود، در اثر آگاهي كامل و شناخت معنايي صحيح است اما به واقع حافظ قبل از اينكه عارف باشد شاعري بزرگ و تواناست و تفكر شاعرانه‌اش بر عرفان او برتري دارد. حافظ ديدگاه عارفانه و اميدوار كننده دارد و عرفان به مفهوم واقعي كلمه در اشعار او نمايان است و در شعرش همواره اميد به آينده‌اي روشن را نويد مي‌دهد به گونه‌اي كه مخاطب با مطالعه اشعارش به نوعي لذت معنوي دست مي‌يابد.
حافظ شاعري است كه در قرن حاكميت زهد و ريا و خفقان، شعري فراگير و رندانه دارد و از همه مسائل جهان هستي با بياني ظريف و رندانه سخن مي‌گويد و همواره از تظاهر و تزوير دوري مي جويد و شعر برايش جنبه‌اي متعالي و آرماني دارد.
اشعار حافـظ شيـرازي‎ بـا الـهـام‎ از تعاليم‎‎ ناب‎ اسلامي‎‎ و مفاهيم گرانقدر قرآني سروده‎‎ شده است‎ و همگـي‎ ايـن‎ اشعـار حـاوي‎ كنايات‎‎‎ و استعارات زيبا و بي‎ نظير است.
اين‎‎‎ شاعر پرآوازه‎ ايران زمين در سال‎ 791 يا 792 هجري‎‎ قمـري دارفـانـي‎ را وداع گفت‎.

 روحش شاد.

 

 

 

Hafez 1320-1388

C’est assurément le poète persan le plus vénère, le plus récite et dont la renommée repose entièrement sur son Divan, recueil d’odes lyriques chantant l’amour humain et mystique.

Aussi bien en Orient qu’en Occident (depuis Goethe), Hafez est considère comme l’auteur de quelques poèmes parmi les plus sublimes du monde. Maîtrisant par cœur le coran (d’où son nom de plume « Hafez », c’est-à-dire, le memorisateur),il révolutionne le genre ghazal,poésie amoureuse qui connaît avec lui son apogée. Une technique hors pair,associée à une inspiration extatique,lui ont permis de créer ce chef-d’œuvre poétique qu’est le  Divan, véritable bible des « fidèles d’amour »(Dante),de ces « affranchis »(rend)qui ,sous des apparences libertines et anti –conformiste,quêtent l’insolubles mystère (raz)de la vie et de l’homme.Orchestrant au fil du vers les images les plus subtiles avec les grands thèmes existentiels,le poète préfère des Iraniens démontre non seulement la perfection de son art mais ,aussi ,il nous prouve que « quiconque dont le cœur ne vit que d’amour ne mourra jamais ».

 

 

 

Toi, tu as l’éclat du matin et moi,je luis dans la solitude de l’aube comme une chandelle 

Je ne veux rien qu’un sourire de toi et j’offrirai ma vie sur le champ même 

 

Pour ma belle, mon cœur porte le deuil de sa chevelure rebelle

Et si je meurs, ma tombe se couvrira d’une toison de violettes pour elle 

 

Dans l’attente de satisfaire mon désir, je me tourne vers toi

Pour que tu me jettes un regard, mais tu te détournes de moi

 

Dieu soit loue de m’avoir inonde des vagues de la tristesse

Car jusque dans ma solitude, elles me rappellent ton visage, sans cesse

 

Je suis l’esclave de cette prunelle et de sa noirceur

Et lorsque je t’ouvre mon cœur, se déversent mille pleurs

 

Toi, mon idole, tu te dévoiles à tous les regards profanes

Mais moi seul perçois tes grâces, invisible à l’œil profane

 

Toi ma bien-aimé, un jour si tu passes tel le vent sur la tombe

A moi Hafez, de joie je déchirerai mon linceul dans ma tombe

 

 

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم   تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم

چنین که در دل من داغ زلف سرکش تست      بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم

بر آستان مرادت گشاده ام در چشم          که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله         که روز بیکسی آخر نمیروی ز سرم

غلام مردم چشمم که با سیاه دلی      هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

بهر نظر بت ما جلوه می کند لیکن         کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم

به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد       ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

 

 

 

برگرفته از کتاب هفت زائر وادي عشق

 

 

 

برداشتي از ليلي و مجنون

 

( قسمت دوم )

نظامی

بروایت علی اصغر مظهری 

 

 

مجنون آواره کوه و بیابان بود که پدرش از دنیا رفت , شبگیری به مجنون رسید

 و به عتاب او برخاست که :

این همه از لیلی سخن گفتی چه سود که نه از پدر یاد کردی و نه مادر را بیاد آوردی !

اینک که پدرت از غم نادانی تو در خاک خفته چرا دمی در تربتش پناه نمی گیری و عذرخواه نمی شوی؟

مجنون از شنیدن خبر مرگ پدر آرام و قرار از دست داد و یک سر تا گور پدر دوید

 و بیهوش بر مزارش افتاد  و چون به خویش آمد خاک او در آغوش کشید و با بیقراری نالید.

من بی پدری ندیده بودم      تلخ است کنون که آزمودم

من کرده درشتی و تو نرمی     از من همه سردی  از تو گرمی

مجنون شب و روزی بر گور پدر خود نشست و ترانه های جانسوز خواند و از دیده اشک افشاند و چون از سوگ پدر باز پرداخت مجنون وار دوباره به کوه و صحرا و آشیان خویش شتافت و با ددان دمساز و هم آواز شد .چه حیوانات به معجزه عشق بنده فرمان مجنون بودند  و در پرتو عشق با او نرد محبت می باختند . برای او آشیان ساختند , کرکس و باز و شاهین از خوی ددی بریدند  شیران پنجه خود را از گوران برگرفتند  گرگها در برابر میشان زور فرو گذاشتند .

سگان با خرگوشان صلح کردند  آهو برگان شير شیر خوردند و این همه بر گرد آشیان مجنون حلقه زده بودند . روباه با دم خود لانه مجنون می روفت و مجنون هنگام خوابیدن بر ران گوزن سر می گذاشت و موقع نشستن بر گردن گور تکیه داشت . سالی گذشته بود و مجنون هنوز در آتش عشق لیلی پر پر می زد که غروبی غباری در دشت پیدا شد و سواری پیش آمد و مجنون را گفت:

در گذرگاهی خسته دلی سر راه نشسته دیدم چشمش چونان نرگسی که در کنار آب روید مست خواب بود و از مژه گلاب آفتاب می ریخت . او را پرسیدم گریه اش از چیست و نالیدنش برای کیست؟

 از پاسخ او دلم خون شد که ترانه خوان بود

لیلی بودم و لیک اکنون    مجنون ترم از هزار مجنون

لیکن جگرم بزیر خون است    کان یار که بی منست چونست

چون سخن عاشقانه او شنیدم خاموشی روا ندیدم و عهد بستم که نامه او را بتو برسانم. مجنون با شادمانی نامه لیلی را از آن پیر دلنواز گرفت و بر دیده نهاد و بویید و بوسید و گشود . او که از بوی دلدار و نقش خامه یار مست و شیدا شده بود نامه در دست به رقص آمد و به خواندن نامه مشغول شد . لیلی مجنون را خطاب کرده و از عشق و شیدای خود سخن گفته و رسوایی مجنون را آیت عشق خوانده و از دلدادگی و گرفتاری خود شکوه ها نموده بود .

ای دل به وفای من سپرده     من سر ز وفای تو نبرده

دلتنگ مباش اگر کست نیست      من کس نی ام آخر ؟ این بس ات نیست؟

 

مجنون از خواندن نامه لیلی به پرواز در آمد  و سوز و سازش افزون گشت و از پیر قاصد اسباب دبیری ستاند و پاسخ نامه لیلی را نوشت و سخن دلش را با اشک چشم در هم آمیخت و پیش قاصد عیار آورد که بستان و به لیلی برسان!

لیلی نامه مجنون را که جز حدیث عشق و مستی کلامی و پیامی  نداشت با شوق و ذوق گشود و ترانه هایی را که مجنون نوشته و بر هر بیت آن نقشی از خون دل خود هشته بود را با چشم گریان خواند. مجنون از لیلی گلایه داشت که عهد او شکسته و با دگری در خلوت نشسته  فریب کاری پیشه کرده و فرق او با تیشه نامرادی شکافته است. او به طعنه ای ظریف لیلی را ملامت کرده و برای ابن سلام او سلامت خواسته بود .

گر من شدم از فراق رنجور   باد از تو فراق چون تویی دور

هر سر که نشد مطیع رایت    انداخته باد زیر پایت

 

لیلی از غم مجنون بیمار شد و در دام اندوه گرفتار آمد. ابن سلام که به دیدار لیلی دلخوش بود و بر گرد او حصاری از نگهبانان گماشته بود بزبان خوش همراه با مهربانی در خدمتش جانفشانی میکرد تا مگر دلش را بدست آورد . با این همه لیلی فارغ از شوی از کوی او بیرون شد و پیر قاصد را دید و از حال مجنون پرسید و چون دانست مجنون او هنوز هم مجنون واقعی عشق است و از نیک و بد بی خبر است و از نام و ننگ در او اثری نیست و جز لیلی به دگری نظر ندارد نالید و ۀویزه گوهرین از گوش خود جدا کرد و به قاصد سپرد که این بستان و مجنون را به من برسان تا از راه دور هم شده در او نظر اندازم و خود را به نگاهی بنوازم. مگر از زبان او ترانه های ساخته و پرداخته دلم را هم بشنوم و غم هجران را فرو نشانم . پیر جهان دیده که خود از راز و رمز عشق پاک و ملکوتی آگاه بود و عشق آسمانی ان دو دلداده شیدا و رسوا را می ستود شتابان به کوه و دشت رفت و چون شیدا و دیوانه را یافت او را مژده دادکه:

دوریست که روی تو ندیدست     نز لفظ تو نکته ای شنیدست

کوشد که یکی دمت ببیند     با تو دو بدو به هم نشیند

مجنون به پرواز آمد و عازم کوی یار شد. پیر پیام آور لیلی او را خبر داد که یارش بر در است و او را به دیدار مجنون آورد . لیلی همین که چهره مجنون دید دلش لرزید و در خون تپید . بر جای ایستاد و پیر را گفت:

مراقب من باش که شمع جان افروخته ام و دانم اگر قدمی پیش بگذارم در آتشی که برپاست خواهم سوخت . مجنون هم که سیمای دلدار را چونان ماه آسمان دید از همان راه دور مستانه ترانه خوان شد و قصه غصه های خود را نثار لیلی کرد . حدیث عشق افسانه هجران قصه دلدادگی  شور اشتیاق و ماجرای فراق  اینها مایه غزلخوانی آن عاشق دلخسته بود که سرانجام به ترسیم تابلویی زیبا از آرزوهای دلداده منتهی شد که اگر یار زیبایش در بر باشد و سایه اش بر سر چه شور و حالی خواهد داشت .

 

مهتاب شبی چو روز روشن     تنها من و تو میان گلشن

خوشتر چه از آنکه چون شوم مست    در حلقه زلف تو زنم دست

 

در جوار خانه لیلی عاشق دیگری به نام زید زندگی داشت که دل شکسته او هم در گرو دلبری بود که به خانه شوهر رفته و به او اعتنا نداشت. زید که ترانه های پر سوز می سرود کم کم دوست و محرم لیلی شد. سوته دلان گرد هم آمدند و ناله شان را در قالب ترانه های زید دلشکسته می خواندند و مستانه اشک می افشاندند . سرانجام زید که به سوز و ساز لیلی بیشتر پی برده بود پیام آور محبت میان او و مجنون شد . هر روز پیامی مهر انگیز از لیلی دلخسته برای مجنون می برد  و نامه ای شور آفرین از مجنون شیدا بی لیلی می رساند . روزی زید به مجنون خرده گرفت که با آن شور و توان و قدرتی که در غزلسازی دارد از چه صحرا نشین شده و خود را به جنون آلوده است. او را پند داد که به خود آید و بیارامد و نامش را با با شعر و ترانه هایش جاودان سازد. مجنون از شنیدن سخن او بر آشفت که:

عشق من غایت حق است و اگر قامت خود کز خواستم در طلب دلدار خود راستم !

من کی بت دیگران پرستم    کاول بت خویش را شکستم

گر سوی بتی جمازه رانم    خود را ز بتان خود رهانم

لیلی که در دام ابن سلام اسیر بود و راه چاره ای نداشت زمانی که در خانه تنها بود در غم هجران مجنون می گریست ولی چون شوی به خانه میشد آرام داشت . سرانجام ابن سلام که از وصال لیلی بی بهره ماند و راهی به دل او نگشوده بود و جز او هم یار و غمخواری نداشت سخت بیمار و زار شد و پس از مدت کوتاهی جان سپرد .

لیلی برابر آیین متداول قبیله در سوگ از دست دادن ابن سلام نشست و به ظاهر در فراق شوی ناکام خود ناله و فغان داشت ولی در درون دل شیدا ناله اش از فراق مجنون بود .

 

 

اشک از پی دوست دانه می کرد     شوی شده را بهانه می کرد

شوریدگی دلیر  می کرد     خود را به طپانچه سیر میکرد

زید خبر مرگ ابن سلام را به مجنون بیابان گرد رساند و او را مژده دادکه:

رهزن کاروان کامرانیت که خار راه نام و ننگت بود برخاسته , اینک لیلی را دریاب که از عشق وصال تو دیوانه و کام رواست . مجنون با همه شیدایی و دلبستگی که به لیلی داشت از مرگ ابن سلام با همه آنکه رقیب و زندانبان معشوق بود, اظهار شادمانی نکرد و در شور و حالی که پیدا کرده بود به معشوق حقیقی رو کرد  و با او به راز و نیاز نشست و آه از نهادش برخاست و از دوست چاره خواست که در مانده بود و راه چاره نمی دانست .

من مانده در این شب جهانسوز     بی روز مباد شب بدین روز

یا رب برسان بدان چراغم     کز آتش او رسید داغم

توجه مجنون به حقیقت عشق برای عاشق آرامبخش بودو مفتون رسوا, دل شیدایی خود را به نور محبت حق روشن کرد و تسلیم شد . لیلی نیز به خانه پدر رفت و از راز عشق خود با بی پروایی پرده برداشت و پس از آن زید را خواند و او را گفت:

در طلب مجنون باش ! کوه و دشت و بیابان همه جا را بگرد و او را به خانه در آر که طالب وصال یارم و تاب و توان انتظار ندارم . برای مجنون لباس فاخری فرستاد و خود نیز آراسته منتظر نشست و در بر همه بست . مجنون از وعده دیدار یار به رقص آمد و در چشمه محبت وضو ساخت . ردای عشق پوشید و شیدا و پایکوبان و دست افشان راهی کوی یار شد و در خانه دلدار به احترام ایستاد تا رخصت یابد . لیلی که بوی یار را شنیده بود به استقبالش شتافت و در بگشاد و در پای او افتاد.

 

افتاده دو یار هوش رفته      آواز جهان ز گوش رفته

بودند فتاده آن دو دلخواه         تا نیمه روز بر گذرگاه

زید با گلاب و عنبر سیمای دلدادگان از هوش شده را تر کرد و آنان را بخود آورد. دو دلداده دست در دست و مست به خانه در آمدند و خدای را سپاس گفتند که عشقشان آلوده به هوس خاکیان نبود و به پاکی افلاکیان بود . لیلی و مجنون دست در آغوش آمدند و دوباره از هوش رفتند . جام جام می باقی از ساقی گرفتند و از شهد وصال سرمست شدند ولی لب از گفتگو بستندو با دلی پر سخن به تماشای هم نشستند . در سیمای هم نقش خویش را می دیدند و زبان دلشان گویا بود و چشم خدابینشان گشوده . آتش آه جانسوز دلهایشان در هم آمیخت . لیلی شیدا به غمزه دیده خونریزش بدیهه دلاویزی می ساخت و مجنون رسوا با اشک خونریز قصه عشق و هجران آتش انگیزی می گفت:

تو چشم منی نه چشم بی نور      بیننده ز چشم کس شود دور

اینجا منی و تویی نباشد         در مذهب ما دویی نباشد

 

دلهای غرقه از محبت و صفا در هم آمیختند .

 دو قطره به جام وحدت در آمدند و یکی شدند .

 من و ما از میانه برخاست

 و عشق با همه عظمتش پرچم توحید افراشت .

 نه مجنون شیدا در میان بود و نه لیلی بی پروا جلوه داشت .

 هر دو خویش را از یاد برده و دل به عشق و محبت سپرده بودند .

 

آتشی که در آن میانه شعله ور بود جز لطف و صفا هر آن چه را که در آن لحظات رویایی و نورباران جلوه یکتایی ناصافی داشت سوخت . سرانجام مجنون دلسوخته و شیدا که در سیمای یار دلبرده و زیبا خیره مانده بود تجلی حق را در چهره لیلی دید ,چشمش خیره شد , از سر شیدایی و رسوایی و از سویدای دل نعره کشید و دیگر بار دیوانه وار جانب صحرا ودشت گرفت و به سوی کوه و بیابان دوید . مجنون مجنون همه چیز و همه کس را از یاد برد و شب و روز تنها ترانه عشق می خواند و اشک از دیده می افشاند . زید عاشق و دلداه هم که در پی مجنون راهی کوه و دشت و صحرا شده بود دیوانه وار فریاد شوق آمیز داشت و ترانه عاشقانه می سرود و بر آن عشق عشق پاک و آسمانی آفرین می خواند .

عشق آینه بلند نورست     شهوت ز حساب عشق دورست

عشق غرضی بقا ندارد     کس عشق غرض روا ندارد

لیلی هم که در آتش عشق مجنون سوخته و راز و رمز شیدایی آموخته بودهست و نیست از یاد برد و خود را به طوفان بلا سپرد  از تماشای تجلی یار توانش از دست رفت  به بستر بیماری افتاد و چونان شمع آرام آرام سوخت و آب شد و جان به جانان داد. پرده پندار را درید و بر بال محبت به ملکوت عشق پرید و با دریا و دریا شد . شاهد عشق بود و شهید عشق شد . هستش فرو هشت و به نیستی رو کرد و مستانه بقا و هستی ابدی یافت .

روضش که بهشت دوستان بود     گفتی که بهار و بوستان بود

خاکش ز شکوه و تابناکی       حاجت گه خلق شد ز پاکی

مجنون که خبر پر پر شدن لیلی شنید مجنون وار گریبان درید و از خود بیخود شد و اشک خون از دیده بارید و به سوگ نشست . شب و روز در کوه و بیابان می گشت و دشت به دشت می رفت و غزلخوان بود تا سرانجام به شهادت گاه لیلی رسید و بر مزار او خیمه عشق زد و با دلدار از دست رفته به گفت و شنود عاشقانه مشغول و ترانه ساز وادی مهر محبت شد .

کای تازه گل خزان رسیده     رفته ز جهان  جهان ندیده

رفتی تو از ین خرابه  رستی      در یزم گه ارم نشستی

مجنون با چنین شور و حالی خواب و آرام نداشت . شب به روز می آورد و روز را به شب پیوند می زد و تنها نام لیلی بر لبش بود و برای او ترانه می سرود که در سیمای لیلی نور حقیقت را دیده و جز او از همه کس بریده بود . او به همت محبت و صفا  هفت وادی عشق را درنوردید . دروازه های بسته را به معجزه عشق و محبت و دوست داشتن گشود و از هفت شهر عشق گذشت . لیلای او آیینه تمام نمای حق بود و تجلی نور مطلق که چشم خدا بین او را گشود . عقل و هوش و هست و نیستش را ربود و من و ما را از دل او زدود تا به کمال عشق رسید . با چنین حالی مجنون شوریده که خویش از یاد برده و دل به دوست سپرده  بود به حق رو کرد و رخصت وصال خواست  و مستانه جان به جانان داد .

چون تربت دوست در برآورد      ای دوست  بگفت و جان بر آورد

مجنون ز جهان چو رخت بربست      از سرزنش جهانیان رست

شستند به آب دیده پاکش       دادند ز خاک هم به خاکش

پهلو گه دخمه را گشادند      در پهلوی لیلی اش نهادند

خفتند به ناز تا قیامت     برخاست ز راهشان ملامت  

 

 

 

 

 

 

 

 * آیینه وجود اعیان *

 

 

 

در راه خدا بسی دویدیم     تا باز به حضرتش رسیدیم

در هر برجی چو شاهبازی     پرواز کنان روان پریدیم

رفتیم به سوی می فروشان     جام می از این و آن چشیدیم

در گلشن عشق طواف کردیم     چون سرو بهر چمن چمیدیم

از کثرت خلق باز رستیم    وز نقش خیال وارهیدیم

چون او به لسان ما سخن گفت     ما نیز به سمع او شنیدیم

در آیینه وجود اعیان     جز نور جمال او ندیدیم

از هشت بهشت و نه فلک هم     بگذشته به عشق او رسیدیم

چون جذبه او رسید ما نیز     خطی به خودی خود کشیدیم

از هستی خود چو نیست گشتیم    فارغ ز یزید و بایزیدیم

از تربیت تمام اسما     خود را به کمال پروریدیم

آن اسم که عین او مسماست     دانیم از آن بجان گزیدیم

معشوق خودیم و عاشق خود     هم سید خویش و هم عبیدیم

 

دیوان شاه نعمت الله ولی قدس سره

 

مست و سرافراز

 

 

 

  

من زبان و حال مرغان  سر به سر      باز گفتم  فهم کن اي بي خبر

 

 با عطار نیشابوری در

* دیدار با سیمرغ *

برگرفته از منطق الطیر

از کریم زیانی

 

 

 

گفت ما را هفت وادی در ره است         چون گذشتی هفت وادی  درگه است

 

چون هد هد شرح وادی ها را به پایان رساند مرغان دریافتند که چه بلاها و مشکلات و سختیها در پیش رو دارند و چه کار سترگی است رسیدن به درگاه سیمرغ. همین که هد هد دم از گفتار بست ;

زین سخن مرغان وادی سر به سر     یرنگون گشتند در خون جگر

جمله دانستند کان مشکل کمان      نیست بر بازوی مشتی ناتوان

دریافتند که این تلاش عظیم برای بازو و دوش ناتوان آنها باری گران است .

زین سخن شد جای ایشان بیقرار           هم در آن منزل بسی مردند زار !

و تنها آن گروه از مرغان که آتش شوق دیدار شاه در جانشان شعله ور بود و بر استقامت بودند با هراس و اظطراب گام در راه نهادند  و  . . . رفتند و رفتند و رفتند .

سالها رفتند در شیب و فراز     صرف شد در راهشان عمر دراز

آن چه ایشان را در آن ره رخ نمود      کی توانم شرح آن پاسخ نمود

و تو نیز اگر روزی پای در راه نهی و همه دشواریها  را به جان خریدار گردی و از رفتن نمانی !

باز دانی آن چه ایشان کرده اند    روشنت گردد که چون خون خورده اند

سرانجام از میان آن گروه عظیم مرغان , شمار اندکی به آن جایگاه رسیدند  چنانکه از هر هزار . . . یکی ! چند ین تن در دریاها غرق شدند و گروهی ناپدید گردیدند . برخی بر قله کوهها از تشنگی و بیم و هراس  یا آسیبهایی که دیده بودند جان باختند .

باز بعضی را, ز تف آفتاب          گشت پرها سوخته , جانها کباب

باز بعضی در بیابان, خشک لب         تشنه در گرما بماندند از تعب

باز بعضی سخت رنجور آمدند        باز پس ماندند و رنجور آمدند

باز بعضی در تماشا  و طرب       تن فرو دادند , فارغ از طلب

چند مرغی نیز در آرزوی خورد و خوراک دیوانه وارخود را به کشتن دادند . بعضی به تماشای شگفتیها و سرگرمیهای بین راه مشغول شدند و از رفتار ماندند . برخی نیز شکار شیر و پلنگ گردیدند .

عاقبت از صد هزاران تا یکی     بیش نرسیدند آنجا اندکی

و چنین بود که سرانجام تنها سی تن از آنان به جایگاه مطلوب رسیدند .

سی تن بی بال و پر, رنجور و سست      دل شکسته ,جان شده ,تن نادرست !

اما. . . .

حضرتی دیدند بی وصف و صفت         برتر از ادراک و عقل و معرفت

برق استغنا چنان تابش و درخششی داشت که صد جهان را یکدم می سوخت . مرغان می دیدند که هزاران هزار اختر و سیاره شوکتمند  حیران و رقصان همچون دانه های غبار به گرد آن بارگاه می گردند و آفتاب با عظمت پیش درخشش جمالش به چشم هم نمی آید.

جمله گفتند ای عجب چون آفتاب        ذره ای محو است پیش آن جناب

کی پدید آییم ما این جایگاه          ای دریغا رنج برده ما به راه

دل به کل از خویشتن برداشتیم          نیست زان دستی که ما پنداشتیم

هست این جا صد جهان  یک ذره خاک        ما اگر باشیم وگرنه زان چه باک

مرغان دلباخته نیمه جان حقارت خود را در آن پیشگاه دریافتند و سرخورده و ناامید از ناچیزی خود روزگاری را در حسرت و حیرت و سردرگمی گذراندند . تا اینکه چاووش عزت آن بارگاه بر آنان فرود آمد . سی مرغ ناتوان پر و بال سوخته زار و نحیف را دید که غرق در حیرتند و دل پریش .

گفت :هان ! ای قوم از شهر که آید؟      در چنین منرلگه از بهر چه آید؟

چیست ای بی حاصلان نام شما ؟      در کجا بوده است آرام شما ؟

نام شما چیست و اینجا به چه آمده اید و چه کار از شما بر می آید ؟

مرغان دلخوش از آن که کسی پرسان حالشان شده به زبان آمدند و گفتند :

به این جایگاه آمده ایم که سیمرغ را پادشاه خود کنیم .. . !

ما همه سرگشتگان در گهیم     بیدلان و بیقراران رهیم

مدتی شد تا بدین راه آمدیم     از هزاران سی به درگاه آمدیم

و با این امید آمدیم که پادشاه به ما اجازه حضور و بودن در کنار حضرتش را بدهد و هر گاه رنجی را که برای رسیدن به اینجایگاه برده ایم در خور خود بیند ما را پذیرا گردد و نظر لطفی بر ما افکند .

چاووش گفت :

ای سرگشتگان ! شما باشید و نباشید پادشاه مطلق هست . صد هزار عالم انباشته از مخلوق بر درگاه این پادشاه در حکم موری بیش نیست . . . از شما چه بر می آید ؟ باز گردید و خود را بیش از این رنجه مکنید!

مرغان گرچه از این سخن چاووش عزت دل افسرده شدند و رنگ باختند  اما اندیشیدند که این پادشاه معظم چگونه ما را به خواری خواهد راند ؟ حال آنکه ;

زو کسی را خواری یی هرگز نبود       بود ور زو خواری یی جز عز نبود

گفت مجنون گر همه روی زمین      هر زمان بر من کنندی آفرین

من نخواهم آفرین هیچ کس      مدح من دشنام لیلی باد و بس

خوشتر از صد مدح یک دشنام او       بهتر از ملک دو عالم نام او

و هر چه از دوست رسد جز عزت نیست .

پس مرغان آگاه دل لب به سخن گشودند که :

جان ما و آتش افروخته . . .

پروانه کجا از آتش می هراسد و می رمد ؟ . . . مگر نه آنکه وجود و حضورش بسته آتش است ؟ پس اگر وصل یار میسر نباشد سوختن در آتش اشتیاق وصال که مقدور است !

گرچه ما را دست ندهد وصال یار        سوختن ما را دهد دست اینست کار !

گر رسیدن سوی آن درگاه نیست      خاک بوسیدن جز اینجا راه نیست

 

 

 

و این همان حکایت پروانه است :

روزی همه پرندگان جهان که از کار پروانه در حیرت بودند او را سرزنش کردند که :

آخر ای ضعیف . . . تا به کی در بازی این جان شریف ؟ تو را که وصال هرگز دست نداده و نمی دهد چرا به نادانی جان خود را بر سر این کار ناممکن می گذاری ؟

زین سخن پروانه شد مست و خراب     داد حالی جمله مرغان را جواب

گفت اینم بس که من بیدل مدام     میرسم در او و می گردم تمام !

***

مرغان که در عشق ثابت قدم بودند و اشتیاق وصال جانشان را رها نمی کرد پای تا سر غرقه درد آمدند و سوز و درد را به جان خریدند و برنگشتند . چون از آزمون آخرین نیز سزفراز بر آمدند

حاجب لطف آمد و در برگشاد     هر نفس صد پرده دیگر گشاد

شد جهان بی حجابی آشکار    پس ز نور النور در پیوست کار

جمله را بر مسند قربت نشاند      بر سریر هیبت و عزت نشاند

سپس طوماری پیش روی آنان گشود و گفت بخوانید !

چون نگه کردند آن سی مرغ زار     در خط این رقعه پر اعتبار

هر چه ایشان کرده بودند آن همه     بود کرده نقش تا پایان همه

 

مرغان حیرت زده همه کردارهای گذشته خود را در آن طومار نوشته دیدند . . . چنان که در حکایت یوسف میخوانیم :

هنگامی که برادران یوسف او را به مالک مصر می فروختند مالک مصر که قیمت را بسیار ارزان یافت برای آنکه سندیت و اعتبار معامله محرز گردد از آن ده برادر گواهی خواست و خط گرفت . آنها نیز خط دادند و امضاء کردند .

پس از آن عزیز مصر یوسف را خریداری کرد . دست خطهای برادران نیز به یوسف رسید. هنگامی که سرانجام یوسف به پادشاهی رسید روزی برادران به گدایی به دربار او آمدند و نان خواستند . یوسف گفت : من دست خطی به زبان عبری دارم که این جا کسی آن را نمی تواند بخواند اگر شما برایم بخوانید هر چه نان بخواهید به شما خواهم داد . برادران یوسف که عبری خوان بودند شاد گشتند و پذیرفتند اما همین که یوسف دستخط را به دستشان داد لرزه بر اندام یکایک برادران افتاد !نه جسارت خواندن دستخط را یافتند و نه بهانه و دستاویزی توانستند عرضه کنند .

زبانشان سست شد و لکنت گرفت و در کار یوسف حیران ماندند .

گفت یوسف گویی بیهش شدید ؟        وقت خط خواندن چرا خامش شدید ؟

جمله گفتندش که ما را تن زدن       بهتر از خط خواندن و گردن زدن!

حال مرغان نیز چنین بود . چون نیک نگریستند دریافتند که

رفته بودند و طریقی تاخته         یوسف خود را به چاه انداخته

دیدند که ای دریغ ! در طریق زندگی و روزمرگی یوسف جان را هر دم به خواری سوخته و بر سر بازار فروخته بودند بی آنکه آگاه باشند که این یوسف جان روزی پادشاه خواهد شد و آنان همچون گدا و گرسنه پیش او خواهند ایستاد! غافل که گشاد کارشان سرانجام بدست یوسف جان خواهد بود . مرغان از شرم و شوریدگی فنای محض شدند  و . . .

چون شدند از کل کل پاک آن همه         یافتند از نور حضرت جان همه

باز از سر بنده نو جان شدند        می ندانستند این تا آن شدند

کرده و ناکرده دیرینشان         پاک گشت و محو شد از سینه شان

آفتاب وصال برجانشان تابیدن گرفت و از این پرتو جانی تازه گرفتند و به نور معرفت بیناییتازه یافتند. در این دم و حال بودند که:

 

 آن " سی مرغ "  چهره "سیمرغ " را دیدند :

 

 

هم ز عکس روی سی مرغ جهان       چهر سیمرغ دیدند آن زمان

چون نگه کردند آن سی مرغ  زود     بی شک این سیمرغ  آن سی مرغ بود!

مرغان حیرت زده و سرگردان شدند و در آغاز ندانستند که خودشان سیمرغ شده اند .

خویش را دیدند سیمرغ تمام      بود خود سی مرغ سیمرغ تمام

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه       بود خود سی مرغ در آنجایگاه

ور به سوی خویش کردندی نظر     بود این سی مرغ ایشان  آن دگر

ورنظر در هر دو کردندی به هم      هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم

بود این یک آن و آن یک بود این     در همه عالم کسی نشنوداین

حیرت و شگفتی مرغان بیش از آن بود که به سخن در آید و چون راز را درنمی یافتند  بی زبان کردند

 از آنحضرت سوال :

کشف این سر قوی درخواستند    حل مایی و تویی در خواستند

پاسخ آن حضرت نیز بی واسطه زبان چنین آمد که

آن حضرت چون آیینه است و . . .

هر که آید خویشتن بیند در او      جان و تن هم  جان و تن بیند در او

چون شما سی مرغ این جا آمدید    «  سی » در این آیینه پیدا آمدید!   

اگر چهل پنجاه یا شصت تن هم بیایند, خود را به همان شمار خواهند دید .

گرچه بسیاری به سر گردیده اید      خویش را دیدید و خود را دیده اید

هیچ کس را دیده بر ما کی رسد     چشم موری بر ثریا کی رسد

آیا هرگز دیده اید که مور سندانی برگیرد یا پشه ای فیلی را به دندان؟ هرچه هر کس دیده و دانسته, و آنچه گفتند و شنیدند آن نبوده است که دیده و دانسته و گفته و شنیده اید !

جمله در افعال ما می رفته اید     وادی ذات و صفت  را رفته اید

می بینید که شما سی مرغ, حیران و سرگردان مانده اید و دل و صبر و جانتان را از دست داده اید . پس ما به سیمرغی اولی تریم چرا که از گوهر حقیقت هستیم ,پس . . .

« محو ما گردید "در صد عز و ناز " تا خویشتن را در " ما " از نو بیابید !

محو او گشتند آخر, بر دوام     سایه در خورشید گم شد, والسلام

 

 

 گفتار پایانی

 

کردی ای عطار بر عالم نثار     هاله اسرار هر دم صد هزار

شعر تو عشاق را سرمایه داد     عاشقان را دایم این پیرایه داد

ختم شد بر تو  چو بر خورشید نور     منطق الطیر و مقامات طیور

این مقامات ره حیرانی است     یا مگر دیوان سرگردانی است

از سر دردی در این دیوان در آی     جان سپر ساز و به این ایوان درآی

 

****

درد حاصل کن که درمان  درد توست     در دو عالم داروی تو درد توست

در کتاب من مکن ای مرد راه      از سر شعر و سر کبری نگاه

از سر دردی نگه کن دفترم     تا ز صد یک درد آری باورم

درگذر از زاهدی و سادگی     درد باید  درد کارافتادگی

هر که را دردی است درمانش مباد    هر که درمان خواهد او جانش مباد

هر که زین شسوه سخن بویی نیافت     از طریق عاشقی بویی نیافت

اهل صورت غرق گفتار من اند    اهل معنی مرد اسرار من اند

 

 

 

 

 وصال خدا

 

 

 

 

گر در این بحر آشنا یابی     عین ما را به عین ما یابی

دردمندی اگر دوا جویی      درد می نوش تا دوا یابی

گر وصال خدای خود طلبی     بگذر از خود که تا خدا یابی

نقدمعنی که گنج صورت ماست    گر بجویی ز بینوا یابی

از فنا بگذر و بقا را جو     که بقا را هم از فنا یابی

ذوق در عاشقی و قلاشی است      ذوق از زاهدی کجا یابی

همدم جام می شو ای عاشق    تا نصیبی ز ذوق ما یابی

ای که گویی که تا کیش جویم     جاودانش بجوی تا یابی

خویش گم کرده ای و می جویی    خوش بود خویش را چو وایابی

عاشقانه بیا قدم در نه     یا کشندت به عشق  یا  یابی

خلعت عشق را به پوشی خوش     گر ز آل عبا عبا یابی

در غم عشق  باش مردانه     که ز عشقش بسی غنا یابی

پادشاهی که کون بنده  اوست    گر بجوئیش با گدا یابی

راحت جان مبتلا  دانی     گر ز بالای او بلا یابی

نعمت الله را بدست آور    تا که مقصود دو سرا یابی

 

دیوان شاه نعمت الله ولی قدس سره

 

شدم رسوا

 

 

 

 

  

*زائر وادي عشق* 


شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی

 


 

زندگی نامه سعدی



یكی از بزرگترین شعرای ایران است كه بعد از فردوسی آسمان زیبای ادبیات فارسی را با نور خود روشن ساخت و او نه تنها یكی از بزرگترین شعرای ایران بلكه یكی از بزرگترین سخنوران جهان می باشد . ولادت سعدی در سالهای اول سده هفتم هجری حدودا در سال 606 ه.ق در شهر شیراز میباشد . خانواده اش از عالمان دین بودند و پدرش از كاركنان دربار اتابك بوده كه سعدی نیز از همان دوران كودكی تحت تعلیم و تربیت پدرش قرار گرفت ولی در همان دوران كودكی پدرش را از دست داد و تحت تكفل جد مادری خود قرار گرفت .او مقدمات علوم شرعی و ادبی را در شیراز آموخت و سپس در دوران جوانی به بغداد رفت كه این سفرآغاز سفرهای طولانی سعدی بود .او در بغداد در مدرسه نظامیه مشغول به تحصیل شد كه در همین شهر بود كه به محضر درس جمال الدین ابوالفرج عبدالرحمن محتسب رسید و از او به عنوان مربی و شیخ یاد می كند . پس از چند سال كه او در بغداد به تحصیل مشغول بود شروع به سفرهای طولانی خود كرد كه از حجاز گرفته تا روم و بارها با پای پیاده به حج رفت . سعدی سفرهای خود را تقریبا در سال 620-621 آغاز و حدود سال 655 با بازگشت به شیراز به اتمام رساند كه البته درخصوص كشورهایی كه شیخ به آنجا سفر كرده علاوه بر عراق ،شام ، حجاز كه كاملا درست بوده ،‌هندوستان ،‌غزنین ، تركستان و آذربایجان و بیت المقدس و یمن و آفریقای شمالی كه ذكر كرده اند و اكثر این مطالب را از گفته های خود شیخ استنباط نموده اند ولیكن بنا بر نظر بسیاری از محققین به درستی آن نمی توان اطمینان كرد بخصوص اینكه بعضی از آن گفته ها با شواهد تاریخی و دلایل عقلی سازگار نیست . شیخ شیراز دوستی محكمی با دو برادر معروف به صاحب دیوان یعنی شمس الدین محمد و علاء الدین عطا ملك جوینی وزرای دانشمند مغول داشته و آن طور كه از سخنان شیخ معلوم است او به تصوف و عرفان اعتقاد داشته و شاید در سلسله متصوفه داخل شده وهم چنین گفته اند كه محلی كه امروز مقبره او می باشد خانقاهش بوده است .نكته مهمی كه باید ذكر شود شهرت بسیاری است كه این شاعر بزرگ هم در حیات خود داشت و هم بعد از وفاتش كه البته این نكته تازگی نداشته و در مورد شعرای دیگری نیز بوده است . اما آنچه كه قابل توجه و ذكر است این است كه معروفیت سعدی فقط مختص به ایران نبوده حتی در زمان خودش به مرزهای خارج ازا یرا ن مانند هندوستان ،آسیای صغیر نیز رسیده بود و خودش در چند جا به این شهرت اشاره داشته كه این شهرت سعدی معلول چند خاصیت است:

 اول اینكه او زبان شیوای خود را وقف مدح و احساسات عاشقانه نكرده ، دوم اینكه او شاعری جهانگرد بود و گرم و سرد روزگار را چشیده و تجارب خود را برای دیگران با زیبایی و شیرینی بیان كرده و هم چنین وی در سخنان خود چه از نظر نثر و چه نظم از امثال و حكایات دلپذیر استفاده نموده است و دیگر اینكه سعدی به شاعری شوخ طبع و بذله گو معروف است كه خواننده را مجذوب می كند و همه اینها دست به دست هم داده و سبب شهرت او گردیده است .

شیخ شیراز در دوران شاعری خود افراد معدودی را مدح كرده كه بیشتر اتابكان سلغری و وزراء فارس و چند تن از رجال معروف زمانش می باشد و بزرگترین ممدوح سعدی از میان سلغریان اتابك مظفر الدین ابوبكر بن سعد بن زنگی است كه سعدی در روزگار این پادشاه به شیراز بازگشته بود و ممدوح دیگر سعد بن ابوبكر می باشد كه سعدی گلستان را در سال 656 ه. ق به او تقدیم می كند و دو مرثیه نیز در مرگ این شخص نیز سروده است و از میان ممدوحان ، سعدی ، شمس الدین محمد و برادرش علاءالدین عطا ملك جوینی را بیش از همه مورد ستایش قرار داده كه مدایح او هیچ شباهت به ستایشهای دیگر شاعران ندارد چون نه تملق می گوید و نه مبالغه می كند . بلكه تمام گفتارش موعظه و اندرز است و متملقان را سرزنش می كند و ممدوحان خود را به دادرسی و مهربانی و دلجویی از فقرا و ضعفا و ترس از خدا و تهیه توشه آخرت و بدست آوردن نام نیك تشویق و ترغیب می كند .این شاعر بزرگ در زمانی دار فانی را وداع گفت كه از خود شهرتی پایدار به جا نهاد . سال وفات او را بعضی 691 ه. ق ذكر كرده اند و گروهی معتقدند كه او در سال 690 ه. ق وفات یافته كه مقبره او در باغی كه محل آن نزدیك به سرچشمه نهر ركن آباد شیراز است قرار دارد .


ویژگی های آثار سعدی


آنچه که بیش از هر ویژگی دیگر آثار سعدی شهرت یافته است، «سهل و ممتنع» بودن است. این صفت به این معنی است که اشعار و متون آثار سعدی در نظر اول «سهل» و ساده به نظر می رسند و کلمات سخت و نارسا ندارد. در طول قرن های مختلف، همه ی خوانندگان به راحتی با این آثار ارتباط برقرار

کرده اند. اما آثار سعدی از جنبه ی دیگری، «ممتنع» هستند و کلمه ی «ممتنع» در اینجا یعنی دشوار و غیرقابل دسترس. وقتی گفته می شود شعر سعدی «سهل و ممتنع» است یعنی در نگاه اول، هر کسی آثار او را به راحتی می فهمد ولی وقتی می خواهد چون او سخن بگوید می فهمد که این کار سخت و دشوار و هدفی دست نیافتنی است. بعضی دیگر از ویژگی های آثار سعدی عبارتند از:

نکات دستوری :

 نکات دستوری در آثار سعدی به صحیح ترین شکل ممکن رعایت شده است. عنصر وزن و موسیقی، منجر به از بین رفتن یا پیش و پس شدن ساختار دستوری در جملات نمی شود و سعدی به ظریف ترین و طبیعی ترین حالت ممکن در لحن و زبان، با وجود تنگنای وزن، از عهده این کار برمی آید.

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیستیا

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم

ایجاز:

 ایجاز یعنی خلاصه گویی و یا پیراستن شعر از کلمات زاید و اضافی. دوری از عبارت پردازی های بیهوده ای که نه تنها نقش خاصی در ساختار کلی شعر بلکه از زیبایی کلام نیز می کاهند، در شعر و کلام سعدی نقش ویژه ای دارد. از سویی این ایجاز که در نهایت زیبایی است، منجر به اغراق های ظریف تخیلی و تغزلی می شود و زبان شعر را از غنایی بیشتر برخوردار می کند. در شعر سعدی هیچ کلمه ای بدون دلیل اضافه یا کم نمی شود.

گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی به دلت کز دلم به در نکنم سخت تر زین مخواه سوگندی ریش فرهاد بهترک می بود گر نه شیرین نمک پراکندی کاشکی خاک بودمی در راه تا مگر سایه بر من افکندی ...
ایجاز سعدی، ایجاز میان تهی و سبک نیست، بلکه پراز اندیشه و درد است. در دو حکایت زیر از «گلستان» به خوبی مشاهده می شود که سعدی چه اندازه از معنی را در چه مقدار از سخن می گنجاند:

حکایت:
پادشاهی پارسایی را دید، گفت: «هیچت از ما یاد آید؟» گفت: «بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.»

حکایت:
یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: «از عبادتها کدام فاضلتر است؟» گفت: «تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.»




موسیقی :

 سعدی از موسیقی و عوامل موسیقی ساز در سبک و زبان اشعارش سود می جوید. وی اغلب از اوزان عروضی استفاده میکند. علاوه بر اوزان عروضی، شاعر به شیوه مؤثری از عواملی بهره می برد که هر کدام به نوعی موسیقی کلام او را افزایش می دهند؛ عواملی همچون انواع جناس، هم حروفیهای آشکار و پنهان، واج آرایی، تکرار کلمات، تکیه های مناسب، موازنه های هماهنگ لفظی در ادبیات و لف و نشرهای مرتب و ... استفاده از این عناصر به گونه ای هنرمندانه و زیرکانه صورت می گیرد که شنونده یا خواننده شعر او پیش از آن که متوجه صنایع به کار رفته در شعر او شود، جذب زیبایی و هماهنگی و لطافت آنها می شود. در غزل زیر سعدی نهایت استفاده را از عوامل موسیقی زای زبان برده است، بی آن که سخنش رنگ تکلف و تصنع به خود بگیرد. تکرارهای هنرمندانه ی کلمات، هم حروفی ها و وزن مناسب شعر و همچنین لحن عاطفی و تعزلی کلام سعدی را چون شربتی شیرین و گوارا به جان خواننده می ریزد:

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست باز آ که روی در قدمانت بگستریم ما را سری است با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم ما با توایم و با تو نه‌ایم اینْت بوالعجب نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

طنز و ظرافت:

 طنز و ظرافت جایگاه ویژه ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد. البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است. سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می گیرد و شور و حرکت را بدان باز می گرداند. با همین طنز، تیغ کلامش را تیز و برنده و اثرگذار می کند. طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در کنار مرهم. سالها بعد، لسان الغیب، حافظ شیرازی ابعاد عمیق دیگری به طنز شاعرانه بخشید و از آن در شعر خود استفاده ها برد:

 
 
با محتسب شهر بگویید که زنهار در مجلس ما سنگ مینداز که جام است

یا

کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی به نقد اگر نکُشد عشقم، این سخن بکشد
 
 
 
بر گرفته از سایت تبیان
 
 
 ****************************
 
 
 
 
 

 

Saadi 1215-1292

Célèbre pour deux recueils d’histoires, le Boustan (le verger) et le Golestân (la roseraie), cheikh Saadi est regarde comme l’archétype des auteurs persans et ses œuvres font partie du programme de base de l’enseignement des belles lettres persanes.

Populaire très tôt dans l’empire ottoman et aux Indes, sa’adi est connue des occidentaux des le 17e siècle, apres la traduction latine du Golestân par Gentius (1651) et la version française de Duryer (1634), bien connue de la Fontaine et Florian. Son ouverture d’esprit,sa relative tolérance ou son soufisme le rendirent sympathique à voltaire,Herder,Benjamin Franklin,Emerson. 

Et, jusqu’au vingtième siècle, les poètes et écrivains français (Anna de Noailles, Desbordes-Valmore, Aragon) continuèrent de s’inspirer du grand poète persan. L’œuvre de Saadi a eu une influence considérable sur la littérature persane postérieure, tant pour ses mérites pédagogiques et stylistiques que pour l’étendue des curiosités et des connaissances de l’auteur, grand théologien et grand voyageur.

Outre ses anecdotes morales versifiées dans le Boustan et le Golestân, Sa’adi est un maître de l’ode lyrique, le ghazal. Sous sa plume cette forme poétique achève son émancipation par rapport à la ghasideh (panégyrique) et l’innovation s’introduit par la simplicité ou l’élégance de la langue mystique de ce virtuose des lettres persanes. 

Un fidèle d’amour, plonge dans la méditation   , parvint au tréfonds de lamer de l’extase.

Quand il retrouva conscience, un de ses compagnons lui demanda en plaisantant : quel présent nous reporte-tu de ton jardin intérieur ? « Il répondit : » j’avais envisage de remplir de roses le pan de ma tunique pour les offrir a mes amis. Mais, arrive dans la roseraie, l’odeur des roses m’a tant enivre que j’ai laisse échapper le pan de ma tunique. »

 

 

O rossignol, apprend l’art d’aimer de ce papillon

Qui, brûle dans la flamme, n’osa même émettre un son

Ceux qui sont a la quête de Dieu ne savent rien de lui

Car disparaît quiconque est parvenue à la connaissance de lui !

O toi qui transcendes l’imagination et la raison humaine

La connaissance de toi reste pour nous, les savants, chose vaine

Ici-bas la réception se termine, ici –bas finissent nos jours

Et nous en sommes encore à te méconnaître, comme toujours

 

 

Une nuit à l’improviste, une chère amie frapper à ma porte. Dans ma précipitation, j’éteignis de ma manche la lampe ?

« L’image de celle qui illumina ma nuit obscure ressemblait à un songe. »

Mon amante, s’étant installée près de moi, m’afait alors des reproches : »pourquoi aussitôt que tu m’as aperçue, as-tu éteint la lampe ?

« J’ai cru en te voyant que le soleil s’était levé. »

Et j’ai ajoute ce vers :

« Si une personne désagréable vient ombrager ta vie, repousse-la en pleine lumière,

Si la belle a un sourire doux et des lèvres de miel, saisis – la, et éteins vite la lumière ! »

  

 

 

یکی از صاحبدلان سر بجیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفات مستغرق شده آنگه که از این حالت باز آمد یکی از دوستان بطریق انبساط او را گفت:

از آن بوستان که بودی ما را چه تحفه کرامت آوردی ؟

گفت :

بخاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پرکنم هدیه اصحاب را !

چو برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت !

 

**

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز      کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بیخبرانند       کانرا که خبر شد خبری باز نیامد

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم    وز هز چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر     مه همچنان در اول وصف تو مانده ایم

*** 

 

شبی یاد دارم که یاری عزیزم از در در آمد .

 چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد

شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا ؟

بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا درحال که بدیدی چراغ بکشتی بچه معنی ؟

گفتم بدو معنی :

یکی آنکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بگذشت.

 

چون گرامی به پیش شمع آید     خیزش اندر میان جمع بکش

ور شکر خنده ایست شیرین لب    آستین بگیر و شمع بکش

 

برگرفته از کتاب هفت زائر وادي عشق

 

 

 

 

برداشتي از ليلي و مجنون

( قسمت اول )

نظامی

بروایت علی اصغر مظهری

 

 

یا رب به خدایی خدائیت     وانگه به کمال پادشاهیت

کز عشق به غایتی رسانم     کو ماند اگر چه من نمانم

 

امیری درویش نواز که از داشتن فرزند محروم بود چون دارو و درمان و مصلحت اندیشی این و آن کارگر نیفتاد روی نیاز به درگاه بی نیاز کرد و راز دل خود گشود . ناله اش که از سویدای دل بود موثر گشت و

 پسری در خانه او متولد شد که قیس نام گرفت.

قیس را که نورسته گلی خندان بود و زیباییش صدچندان به دایه مهربانی سپردند که دمی از او فارغ نبود و همه شب در مراقبت از او نمی آسود . قیس از همان کودکی پرشر و شور بود و شیفته بازی و شهره به شوخ و شنگی و دلنوازی .

ده ساله بود که زیبایی جمالش زبانزد خاص و عام شد و چون در هوش و فراست نوجوانی بنام بود به دبیری با دانشش سپردند و جمعی از نوجوانان گزیده را برای هم درسی با او دست چین کردند تا قیس با آنان در هم امیزد و درس زندگی از آنها بیاموزد .

در آن جمع غنچه گلی زیبا بنام لیلی بود

 که چشمان وحشیش پرتوی دل افروز داشت و نگاهش کرشمه جانسوز.

قیس از همان آغاز لیلی را آشنای خود ساخت و لیلی هم بدو دل باخت و با لبخندی از سر مهربانی اشارت کرد که قیس را محبوب خود شناخته و در دل خود برایش جایگاهی ساخته است . روز به روز انس و الفت سرشار از محبت و صفای آن دو بیشتر می شد و آتش عشق در دلهای پاک و بی الایششان شعله می گرفت .

هر روز که صبح بردمیدی    یوسف رخ مشرقی بدیدی

لیلی ز سر ترنج بازی     کردی ز زنخ ترنج سازی

همه روز که معلم سرگرم آموزش بود و شاگردان از سر میل و یا از ترس استاد در تلاش سخن سازی  قیس و لیلی از دلدادگی گفتگو داشتند و کارشان عشق بازی بود . دوستان درس می خواندند و آن دو توسن عشق می راندند.

کم کم عشق لیلی که در دل و جان قیس افتاده بود او را گرفتار کرد . کارش به رسوایی کشید و از سر بی پروایی همه جا ازدلدادگی خود سخن گفت . دوستانش او را مجنون نامیدند و چون خانواده لیلی از ترس رسوایی دخترشان را در خانه نشاندند قیس که از درد فرق شیدا بود مجنون واقعی شد .

مجنون چو ندید روی لیلی      از هر مژه ای گشاد سیلی

او در غم یار و یار از او دور      دل پر غم و غمگسار از او دور

مجنون همه شب در کوی جانان پنهان بود و از درد فراق غزل خوان . هر بامداد پابرهنه و شتابان سر در بیابان می گذاشت و از دور بر در خانه لیلی بوسه می زد و به نسیمی که صبا از سوی یار دربند می آورد خرسند بود . مجنون عاشق و بنده لیلی بود و لیلی بندی نادانی و بی میلی خانواده .

بیرون ز حساب نام لیلی     با هیچ سخن نداشت میلی

هر کس که جزین سخن گشادی    نشنیدی و پاسخش ندادی

خانه لیلی بر دامنه کوهی نشسته بود و مجنون  خسته و دل شکسته از دوری یار کم کم ساکن آن کوهسار شد و شب و روزش در غم هجران پر از اندوه و ادبار . با هر صدا از جا می پرید و بدان سوی می دوید بدان امید که آوای دلدار است . با هر نفسی آهی می زد و لیلی را فریاد می کرد و از بیدادی که بر آنها رفته بود شکوه داشت .

به نسیم عشق می ورزید که ازکوی یار آمده بود و به آب چشمه سار حسادت می برد که راهی خانه دلدار بود . انها را حامل پیام قرار می داد و لیلی را به ناله و زاری می خواند که :

اگر آتش عشق تو نبود,سیلاب غمم ربوده بود,درد توراحت دل است و دوری از تو مشکل!

کای باد صبا به صبح برخیز      در دامن زلف لیلی آویز

گو آنکه بباده داده تست    بر خاک ره اوفتاده تست

روزی که هوا پرنیان پوش بود و فلک خورشید را چون حلقه بر گوش داشت . مجنون شیدا همراه با دو یه دوستی که غم خوار او بودند  غزل خوان به کوی جانان رو کرد . او که خود رمیده بود و پیراهن صبوری دریده  افتان و خیزان و مست و غزل خوان ره می برید و به سوی دلدار می دوید و چون به کوی او رسید  پروایش از دست شد و مست مست به خرگاه دلبر آمد پرده خیمه یکسو زد و لیلی را دید که چونان ستاره درخشان نشسته  در دل برهمه بسته و از همه گسسته .

لیلی ماه چهره و پریوش بود و مجنون دیوانه یک پارچه آتش .

لیلی به کرشمه زلف بر دوش      مجنون بوفاش حلقه در گوش

لیلی می مشک بدی در دست      مجنون نه ز می ز بوی می مست

دو دلداده در هم خیره ماندند که مجنون از جستجوی خود شاد بود و لیلی به دبدار مجنون از بند غم آزاد. این خبر که لیلی و مجنون دیداری داشتند برای رقیبان بهانه ای شد و وسیله جدایی بیشتر آنان شدند و راه آمد وشد به کوی لیلی را به کل بر مجنون بستند و دل او را شکستند . ولی مجنون رسواتر از پیش شیدا بود . هر روز به کوی لیلی پر می کشید و سرودخوانان گریبان می درید . پدر قیس از سرانجام کار پسر در اندیشه شد و با بستگان به رای زنی پرداخت وچون تنها راه حل را وصال دلدادگان شناخت همراه جمعی از یاران راهی کوی لیلی شد تا پیوند محبت میان آن دو دراندازد و از درد و غم هجران رهایشان سازد . پدر لیلی مخالفت کرد و مجنون را دیوانه و خودکامه خواند و آنان را از خود راند . پدر قیس سرافکنده نزد مجنون رفت و به دلداریش نشست . هر یک از یاران و بستگان سخن از زیبا رویی دیگر به میان آوردند تا مگر قیس از لیلی برمد و براه آید و خواستار بتی دیگر شود و پدر قیس از آن خفت برهد . اما مجنون ناله داشت که :

ای بی خبران ز درد و آهم              خیزید و رها کنید راهم

من گم شده ام  مرا مجویید      با گمشدگان سخن مگویید

هر کلامی که از دهان مجنون بیرون می آمد آتش بر دل و جان همه می زد . مجنون که حریم خودداری دریده و ملامتهای بسیار شنیده بود های های می گریست که نمی دانست چاره کار چیست . باکی از نام و ننگ نداشت که شیشه شیدائیش بر سنگ خورده و رسوائیش آشکار بود . جمعی دیوانه اش می خواندند و گروهی حال خراب او را پدیده مستی و بی خبری می پنداشتند و معدودی عاشق دیوانه و بت پرستش می گفتند و مجنون شیدا هم بی اعتنا و بی پروا به همه گفته ها می گریست و نالان بود .

ای راحت جان من کجایی    در بردن جان من چرایی

عشق تو ز دل نهادنی نیست    این راز به کس گشادنی نیست

مجنون شیدا از بس گریست بیخود شد و بر خاک افتاد و از هوش رفت. آشنایان او را از خاک برگرفتند و به خانه اش بردند و چاره سازش شدند . پدر که روز به روز شاهد شیدایی بیشتر و رسوایی افزونتر مجنون بود علاج کار را سفر دانست و عزم خانه خدا کرد و مجنون را همراه برد  و چندی مجاور کعبه شد و پسر غمزده را گفت:

به خود آی که در خانه خدایی و جای عشق بازی و سخن پردازی نیست و گاه چاره سازی است . به خدا رو کن و از او درمان بطلب تا چون مبتلایت ببیند از بلای عشق آزادت کند . اما مجنون را که هوای رهایی از آتش عشق نبود دست در حلقه کعبه زد و فغان کرد که :

یا رب به خدایی خدائیت     وان گه به کمال کبریائیت

کز عشق به غایتی رسانم     کو ماند اگر چه من نمانم

افسانه عشق لیلی در کو و برزن نقل مجلس مرد و زن بود و خویشان لیلی از مشکل این رسوایی در رنج بودند . بی خبران از عشق  قصه دلدادگی مجنون را که نالان و گریان همه جا سخن از لیلی می گفت  به ایشان طعنه و کنایه می زدند و خرده می گرفتند و لیلی را مایه رسوایی می خواندند و آنها را به خاطر سکوتشان در قبال بی پروایی دختر زیبای قبیله شماتت می کردند . مجنون غمزده و افسرده از آن همه غم و درد که پدیده عشق و هجران بود از خود بیخود شد و خانه و قبیله را رها کرد و در بدر درپی لیلی شد تا به خرابه ای نشستو از همه گسست . سر بر زانوی غم نهاده و آه و ناله سرداد . پدر که از گم شدن مجنون نگران شده بود یاران خود را خبر داد و همگان در جستجویش بر آمدند .

گریان همه اهل خانه او     از گم شدن نشانه او

هر سو به طلب شتافتندش     جستند ولی نیافتندش

سرانجام عابری مجنون را دید که خرابه ای را حرم خود ساخته و با ناله همدم شده بود . حال و روز شيدایی و جوانی و زیبایی مجنون فریفته اش کرد و چون او را بشناخت  قبیله اش را از جا و مکان او با خبر ساخت . پدر دلخسته و درد کشیده از قبیله و وطن رو بر تافت و به سوی مجنون شتافت . مجنون به دامن پدر آویخت که روزگارو حالتم ببین و به قضا حوالتم ده که در پیشگاه تو رو سیاهم و عذرخواه !

پدر در گوشه خرابه گریان نشسته بود و پسر عریان خویش را می دید و به حال و روز او می گریید. سرانجام به اصرارمجنون را به خانه باز آورد ولی او که تاب و توان ماندن در خانه نداشت فغان و آه برداشت و پس از چند روز به راه افتاد و جانب صحرا شد . لیلی هم دلشکسته در کنج خانه نشسته و به یاد مجنون دلخون بود . سوز و ساز عشق را به زبان شعر بیان می کرد و آن راز و نیازها بر ورق پاره ای می نوشت و از بام خانه به باد می داد و عابران که همه از عشق مجنون و لیلی خبر داشتند آن کاغذ را می خواندند و دمی می گریستند و به مجنون می رساندند .

زین گونه میان آن دو دلبند     میزیست پیام گونه ای چند

بودند  بدین طریق سالی     قانع به خیال چون خیالی

لیلی روزی قصد باغ داشت تا مگر به تماشای بوستان آتش داغ دل فرو نشاند که نوجوانی به نام ابن سلام آن ماه تابان بدید و بدو دل باخت و شتابان به امید وصل او راه چاره ساخت. آشنایی به خانه لیلی فرستاد و او را از پدر خواست و چون اشاراتی موافق یافت به دیار خود شتافت تا مقدمات کار را فراهم کند . لیلی که آن خبر شنید از سویدای دل نالید و در تب و تاب افتاد و بی خواب شد .

 

************** 

از سویی مجنون سرگشته در بیابان می زیست که جوانمردی با او آشنا شد . نوفل که حال و روز مجنون بدید و ماجرای دلدادگیش شنید بر آن شد تا به وصل لیلی اش برساند . پس به هر دری زد و چون راه چاره دیگری نجست همراه مردان دلاورش به قبیله لیلی تاخت تا آنان را تسلیم خواست خود سازد و مجنون را به وصال لیلی برساند .

مجنون که در میانه سپاه نوفل بود تنها زخمیان قبیله لیلی را می نواخت و بر دست و پای آنان بوسه می زد و اعتنا به کشتگان و زخمیان سپاه نوفل نداشت . یکی از سران سپاه که آن ماجرا بدید 

 خندید که:

براستی دیوانه ای !

 ما بخاطر تو جان می سپاریم و تو با خصم ما و خودت سر یاری داری؟

 

گفتا که :چو خصم یار باشد     با تیغ مرا چه کار باشد

میل دل مهربانم آنجاست      آنجا که دلست جانم آنجاست

 

سرانجام پدر لیلی به مقام نوفل آمد و به دامن او آویخت که:

اگر فرمان دهی لیلی را به یکی از غلامان تو بخشم درنگ نمی کنم اما برای من ننگ است که او را به دیوانه ای چون مجنون بسپارم .

نوفل که پاسخی نداشت پدر لیلی را آزاد گذاشت و دست از جنگ برداشت و دستور بازگشت داد . مجنون هم که امید وصل لیلی را از دست داد بار دیگر دیوانه وار به صحرای خود رفت ویر راه خود صیادی را دید و به خاطر آزادی بچه آهوانی که صید کرده بود اسب خود را بدو بخشید . سپس آهوان را رها کردو خود برای رساندن آنها به مکانی امن که دور از چشم صیادان باشد در پی آنان دوید و تا دل دشت همسفر و مونس و یاورشان شد .

می داد ز دوستی نه ز افسوس     بر چشم سیاه آهوان بوس

کاین چشم اگر نه چشم یار است    زان چشم سیاه یادگار است

لیلی که از نبرد نوفل شادمان شده بودچون ماجرای بازگشت او شنید دل خسته شد و همه امیدش از دست بداد و در تب و تاب آتش عشق افتاد . نه او را یاری همدل بود و نه آشنایی غمخوار ! در نهان ناله و آه داشت و خون خوردن خود را از نگاه پدر هم پنهان می داشت . سرانجام ابن سلام هم باز آمد و آیین شادکامی را به جاه و جلال بیاراست و عروس خود در عماری تزیین شده نشاند و به بزرگی به قبیله خود راند و در سرای خویش برد و اختیارهمه زندگی و کلید گنج و زر خود به او سپرد . لیلی که دلش درهوای مجنون بود و دل خون می نمود به ابن سلام اعتنایی نداشت و او را همسر خود نمی پنداشت . ابن سلام هم که نام مجنون شنیده و شیدایی او دیده بود چندی به امید رام شدن با لیلی مدارا کرد و چون دریافت که دل او در برابر مهرش چون سنگ خاراست گستاخی کرد که لیلی به طپانچه ای بجای خویشش نشاند و او را گفت :

سوگند به آفریدگارم     کار است بصنع خود نگارم

کز من غرض تو بر نخیزد      گر تیغ تو خون من بریزد

***********

مجنون در بیابان سایه مغیلان گزیده بود که عیاری بر او گذشت و چون حال و روز ش دید بر او غرید که :

تو بی خبر از حساب زندگی و واقعیت هستی و یرگرم بت پرستی شده ای و ندانی که بتان بی وفایند .

معشوق تو نیز عهد خود شکست و گوش خود از آه و ناله تو بست و اینک با نوجوانی دگر دست به دست و هم اغوش است . مجنون از شنیدن آن سخنان سیه روزتر شد , آتشی جگر سوز در تن و جانش افتاد , جامه پاره پاره را درید و سر بر سنگ خاره کوفت و دیده بر آسمان دوخت . عیار عابر که حال او بدید پشیمان شد و به عذرخواهی نزد مجنون نشست که :

به دروغ دلت شکستم و بیهوده تو را خستم . بدان که پدر لیلی او را نخواسته به خانه ابن سلام فرستاد  ولی کام ابن سلام روا شدنی نیست که لیلی دل در بند تو دارد و او را هیچ میشمارد .

با این همه مجنون غزلخوان بود و ناله کنان فریاد داشت که :

 

من مهر تو را به دل خریده    تو مهر دگر کسی گزیده

گر با دگری شدی هم آغوش    ما را به زبان مکن فراموش

 

 

  

 

* رها *

 

 

 

چشم دل تا بر جمالش باز شد 

دیده بینا کلید راز شد

برفکند از روی زیبایش حجاب

ساقی صهبای من بی ناز شد

ظلمت هستی ز جان من گریخت

تابش روشنگرش آغاز شد

تن که خود را محو آن آغوش یافت

غنچه وش خندید و چون گل باز شد

یافتم هشیاری مستانه ای

جام دل با ساغرش همراز شد

جسم , پیوند زمینی را گسست 

با سپهر بیکران دمساز شد

یافت دریا را دل و رست از سراب

آسمان را یافت جان ,شهباز شد

دیده بینا گشت بر هر جلوه اش

گوشها, گیرای هر آواز شد

لب ,دم از هر قیل و قالی در کشید

عشق را تنها سخن پرداز شد

دست, از بار تمنا دست شست

بال شد  آماده پرواز شد

پای,  از بیراهه رفتن پا کشید

ره نشین کوی آن طناز شد

شد دلم آیینه رخسار او

ذره ای با کهکشان انباز شد

 

کریم زیانی

 

( من نه منم نه من منم)