من!!!
از کریم زیانی

پیش سرابم لب آب روان باغچه دلبرکی داشتم
خون دلی خوردم و با دست مهر یاسی و سرو و چمنی کاشتم
یاس شکوفا شد و سرو سهی سبز شد و قامت والا گرفت
خاک به سبزینه چمن فرش شد رنگ زمرد به سراپا گرفت
صبحدمی دیدم و گفتم ز شوق به به از این یاس که من کاشتم
رنج من این باغچه را سبز کرد من قد این سرو برافراشتم
باغچه فریاد برآورد هی! من . . . گل و سرو تو بپاداشتم
ریشه او تا که به خاکم نشست شیره جان در رگش انباشتم
آب که در چرخه جاوید خویش موج زنان رقص کنان می گذشت
تا که هیاهوی من و او شنید چین به جبین داد و ترش روی گشت
گفت که من گر ندویدم به عشق در رگ هر دانه و برگ و برش
کی ز زمین توش و توان می گرفت تا که کند راست به بالا سرش
آب در این چرب زبانی که مهر سرزد و خوش معرکه را گرم کرد
پرتو زر ریخت به هر بام و در من منمی کرد و بی آزرم کرد
گفت که از پرتو جانبخش من دانه خشکیده صنوبر شده
یا که یکی خشک نهال حقیر نارون سبز تناور شده
پیر جهاندیده روشن دلی عارف و وارسته فرزانه ای
بود در آنجا و منم ها شنید گفت به لبخند حکیمانه ای
هر چه که بینی ز سپید و سیاه یا که ز حیوان و جماد و گیاه
حلقه ای از سلسله هستی است در پی کاری است در این کارگاه
دیده خودبین تو ببندی اگر باز شود چشم جهان بین تو
آینه کن دل به صفا تا شود جام جم راز نهان بین تو
![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::