*عشق*

 

 از دیدگاه مولانا جلال الدین رومی

(قسمت اول)

 

مولوی

 

نوشته دکتر رضا قاسمی

 

   حاصل عمرم سه سخن بیش نیست       خام بدم ,پخته شدم, سوختم

 

 

خداوندگار حکمت و عرفان مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی مراحل تطور و تکامل شخصیت افسانه ای خود را به خامی پختگی و سوختگی تعبیر کرده است . سه مرحله ای که مولانا با طی آن به درجه کمالی که مرتبت اولیاء خاص خداست واصل گردیده است.

از جمادی مردم و نامی شدم     وز نما مردم ز حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم     پس چه ترسم ! کی ز مردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر     تا برآرم از ملائک بال و پر

از ملک هم بایدم جستن ز جو    کل شئ هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک پران شوم     آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم  عدم چون ارغنون     گویدم کانا الیه راجعون

این واپسین مرحله زندگی مولانا که در اصطلاح عرفا مقام فناء فی الله و بقاء رالله خوانده می شود و در آیه شزیفه قران نیز با عبارت  انا لله و انا الیه راجعون بدان اشاره شده در این نوشتار مورد نظر قرار گرفته است . زیرا انگیزه وصول به این مقام جز عشق سرمدی نیست . عشقی که شعله فروزان آن سرتاسر وجود عاشق سالک را می سوزاند و خاکستر می کند و آنگاه سیمرغ وار از خاکستر وجود خود موجود تازه ای می آفریند و اتشی می افروزد که شعله اش عالمگیر می شود .

با این مقدمه بجاست که اجمالا به مفهوم مطلق عشق بپردازیم . بر خوانندگان فاضل پوشیده نیست که عشق بطور کلی و مطلق عامل اصلی و اساسی ترکیب ذرات و اجزاء موجودات عالم است . یعنی عامل پیوند نیروها و ذرات و سلولها و کروموزومها و هسته های مرکزی موجودات است . این تعریف البته به اعتبار موجودات و مخلوقات عالم هستی به نسبت شرایط تکوین آن مخلوق فرق می کند ولی نکته مسلم اینست که هر موجودی اعم ازاینکه منهای بی نهایت کوچک باشد یا به علاوه بی نهایت بزرگ از عامل محرکه عشق و فیض آن به نسبت توانایی و استعداد بهره می برد و بالمآل عشق مطلق عامل دوام هستی است. بنابر این می توان نتیجه گرفت که اساس هستی بر پایه عشق گذاشته شده است . روییدن یک گیاه یا تولید یک موجود زنده کلا بر مبنای عشق استوار است .

پس از این تعریف مقدماتی به انواع گوناگون عشق می رسیم که عبارتست از:

عشق انسانی و اقسام آن

 عشق غریزی که در حیوانات نیز هست

و عشق عرفانی

در این نوشتار ما را به دو نوع نخستین کاری نیست زیرا هر دو از مقوله عشقهای مجازی هستند در حالیکه سخن ما بر پایه عشق حقیقی که دیدگاه ویزه مولانا را تشکیل می دهد استوار است . این چنین عشقی که وجود همه عارفان به حق و از جمله وجود ذیجود مولانا را سوخته و آنها را به اولیاءالله پیوسته است از کجا سرچشمه و مایه می گیرد؟ و چگونه آنها بدین مرتبت رسیده اند ؟ بیگمان جز از طریق خودشناسی عمیق و درک این معنا که انسان بداند کیست و چیست و از کجا آمده و آمدنش بهر چه بوده و به کجا میرود و مقصد نهایی او کدام و راه رسیدن به آن چگونه است . تحقق این کیفیت و وصول به این مرتبت والا غیر ممکن است .

از کجا آمده ام  آمدنم بهر چه بود     به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

و اگر در احوال و آثار مولانا به ویزه در سومین مرحله از شخصیت وی یعنی عشق به حق به سوی آن قدرت لایزال پر کشیده و به تدریج در معشوق فنا شده و به مرتبت فناء فی الله و بقای بالله رسیده است . حالتی که به فرموده مولانا:

جمله معشوق است و عاشق پرده ای       زنده معشوق است و عاشق مرده ای

یا

همچنانکه قدر تن از جان بود     قدر جان از پرتوی جانان بود

اکنون که میخواهیم کمی گسترده تر وارد سومین مرحله از شخصیت مولانا شده و عشق را از دیدگاه او در این برهه و در این مرحله نهایی بشناسیم اجازه می خواهم که اشاره ای و سخنی بسیار سریع و گذرا داشته باشم در مورد دو مرحله پیشین از شخصیت حضرت مولوی

شخصیت یکمین مولانا در خانواده و مهد تربیت او نضج گرفته و او را در فقاهت به مرحله اجتهاد رسانیده و اهل فتوی ساخته است و بدین سبب است که نام و ترجمه حال وی را در کتب طبقات حنفیه جزو فقها و مفتیان نوشته اند . این مرحله از زندگی مولانا که مربوط به نوجوانی و ظاهرا تا 25 سالگی اوست از او شخصیتی ساخته است فقیه و متشرع و حکیمی دانشمند که ملتزم به امور شرعی بوده و به گفته خودش سجاده نشین باوقاری بوده است .

شخصیت دوم یا مرحله ثانوی زندگی او از 25 سالگی تا 39 سالگی اوست که بدستیاری عارفانی چون برهان الدین محقق ترمذی یکی از مریدان و اصحاب پدرش وارد تصوف و سیر و سلوک عارفانه شده و در این مرحله چنان پیش میرود و چنان جامع علوم و معارف ظاهر و باطن شده که هم فقها و متشرعین از مواعظ گرم و محضر درساو بهره می برده اند و هم اهل طریقت و دوستداران معارف روحانی از برکت دستگیری و ارشاد او بهره مند میشده اند .

و اما مرحله سوم زندگی و شخصیت مولانا از حدود 642 هجری قمری که مقارن 39 سالگی مولاناست آغاز می شود تا 672 هجری قمری که شمع وجود ظاهری اش خاموش و مرغ روحش به عالم علوی طیران می کند  یعنی 68 سالگی وی دوام می یابد . در این دوره است که بیش از ادوار پیشین عمر خود به عشق حقیقی و معنوی می پردازد و در جذبه عشق و شور و حال به مقامی از توحید و یگانگی می رسد که به گفته خودش این مقام از کفر و ایمان و قهر و لطف بالاتر بوده است .

زانکه عاشق در دم نقد است مست      لاجرم ازکفر و ایمان برتراست

کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست       کاوست مغز و کفر و دین او را دو پوست

خود طواف آنکه او شه بین بود     فوق قهر و لطف و کفر و دین بود

علت عاشق ز علتها جداست      عاشقان را مذهب و ملت خداست

غیر هفتاد و دو ملت کیش او      تخت شاهان تخته بندی پیش او

سخت پنهان است و پیدا حیرتش      جان سلطانان جان در حسرتش

مطرب عشق این زند وقت سماع      بندگی بند و خداوندی صداع

در طریقت مولانا و شخصیت نهایی او که همانا سومین مرحله اندیشه های والا و حیات پر جوش و خروش مولاناست بهترین راه برای رسیدن به سرمنزل کمال انسانی و وصول به مقام انسان کامل همانا عشق است نه عقل ! و بدین سبب همه جا جنون عشق و شور و حال را بر عقل مجرد ترجیح می دهد و می فرماید:

عقل سرتیز است لیکن پای سست     زانکه دل ویران شده است و تن

بحث عقلی گر در و مرجان بود       آن دگر باشد که بحث جان بود

بحث جان اندر مقامی دیگر است       باده جان را قوامی دیگر است

مجادله عقل و عشق را با برداشتی عارفانه از سخنان منظوم مولانا میتوان به روایت دکتر جواد نوربخش پیر طریقت نعمت الهی چنین تصور کرد که:

عقل می گوید من تیغ استدلالم *  عشق میگوید من شمشیر اضمحلالم  *  عقل گوید من متکی به دلیلم  *   عشق میگوید تا پایبند دلیلی ذلیلی  *  عقل گوید تا با عصای من نروی به مقصود نرسی ! عشق گوید تا به آتش من نابود نشوی به بود نرسی ! عقل گوید به خود بپرداز و گوش به فرمان هوش کن ! عشق گوید از خود بگذر و ما و من را فراموش کن ! عقل گوید همه چیز برای تو * عشق گوید تو و همه چیز برای او . عشق گويد در راه معشوق جان فدا کن و عقل گوید راه خطر مپوی و ترک ماجرا کن ! عقل دام انسانهاست برای شکار کردن دقایق دنیای مادی و جلب منفعت و لذت . عشق کمند الهی است برای وصول به حقایق عالم معنی و اصل وحدت. عقل بر پایه دانش است و استدلال و اقتباس . عشق بر اساس بینش است و عنایت و احساس . عقل دریا را از قطره شناختن است . عشق قطره را دریا ساختن است . عقل مبنای خودنمایی و ناز است . عشق مایه جانبازی و نیاز است .و خلاصه اینکه عقل در میدان دل ناصح و حافظ من است اما عشق سرداری است آتش افروز و هستی سوز که بر عقل و لشگرش می تازد تا کشور دل را تصرف کند و من را در بند کشد و لذا نقش تصوف هواداری لشگر عشق است برای تسخیر عرصه دل و رسیدن نفس مطمئنه و مدینه فاضله وحدت و صلح و صفا .

به دیوان شمس بنگریم که مولانا چگونه در مورد فرق بین عقل و عشق داوری می کند :

دوربادا عاقلان از عاشقان        دوربادا بوی گلخن از صبا

گر درآید عاقلی گو راه نیست      ور درآید عاشقی صد مرحبا

عقل تا تدبیر و اندیشه کند       رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جوید شتر از بهر حج       رفته باشد عشق بر کوه صفا

البته نباید گمان کرد که مولانا بالمره عقل و اصولا قدرت تعقل و تفکر را نفی می کند . عقول عادی و کلامی و استدلالی است که ممکن است اموری را محال و ممتنع بداند که در واقع محال نباشد

پای استدلالیان چوبین بود      پای چوبین سخت بی تمکین بود

او می گوید چه بسا که قوه تعقل و منطق فکر عادی در یک زمان حکم بر محال و ممتنع بودن امری کند که همان امر در زمان دیگری واقع شود و نزد همه عقلا جزو مسلمات باشد . به عبارت دیگر عقل های عادی آنچه را که خارج از محدوده فهم و ادراک و بیش از گنجایش اندیشه محدود آنهاست انکار می کنند و آن را محال می انگارند . روز دیگر پیش چشم خود واقع و محقق می بینند . مولوی در این زمینه می فرماید

عقل بحثی گوید این دور است و گو     بی ز تاویلی محالی کم شنو

قطب گوید مر ترا ای سست حال      آنچه فوق حال تست آید محال

واقعاتی که کنونت برگشود    نی که در اول محالت می نمود؟

در گستره عشق همه چیز محتمل الامکان است و غیر ممکن وجود ندارد .

 نمی دانم در کجا این داستان را خوانده ام که:

دختری هشیار و دلفریب به خواستگاران خود می گفت:

اگر خواهان وصل من هستید باید بروید و آن کوه مقابل را برای من بیاورید. آنها به قدرت تعقل انجام این خواست را غیر ممکن می دانستند و از سودای وصلت با آن ماهروی سخت گیر صرفنظر می کردند تا آنکه نوبت به عاشقی پاکباز رسید که سالهادر طلب معشوق انتظار کشیده و رنج برده بود و هنگامی که دختر شرط معهود را تجدید کرد گفت به دیده منت . من به مدد عشق کوه را برایت می آورم . دختر حیرت کرد و گفت چگونه؟

گفت به سخنم اعتماد کن که تا کوه را نیاورم از پای نخواهم نشست . از فردای آن روز دختر مرد عاشق را می دید که انبانی بر دوش نفس زنان و عرق ریزان به آستان خانه وی می آید و مقدار زیادی سنگ و کلوخ را که از کوه کنده بود در نزدیکی سرای او تخلیه می کند . این کار را تا مدتی تکرار کرد . عاقبت قلب دخترک به رقت آمدو گفت این تکلیف شاقی است و تو جان در راه این پیمان خواهی باخت . عاشق گفت باکی نیست که عمرم بسر رسد ! تا آخرین نفس بر سر پیمان خواهم ایستاد و به قدرت لایزال عشق تکیه خواهم کرد که کوه را از جا برکنم و بر پایت بریزم .

دخترک استواری مهر او را تحسین کرد و به وصلت با او رضا داد.

و بر این اساس است که مولانا در باره تاثیر شگرف عشق و محبت می فرماید:

از محبت تلخ ها شیرین شود
وز محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود
وز محبت دردها شافی شود
از محبت خارها گل می شود
وز محبت سرکه ها مل می شود
از محبت دار تختی می شود
وز محبت بار بختی می شود
از محبت سجن گلشن می شود
بی محبت روضه گلخن می شود
از محبت نار نوری می شود
از محبت دیو حوری می شود
از محبت سنگ روغن می شود
بی محبت موم آهن می شود
از محبت حزن شادی می شود
وز محبت غول هادی می شود
از محبت نیش نوشی می شود
وز محبت شیر موشی می شود
از محبت سقم صحت می شود
وز محبت قهر رحمت می شود
از محبت مرده زنده می شود
وز محبت شاه بنده می شود
 

 معجزه عشق و محبت که انگیزه گردش چرخ و فلک و دوام حیات موجودات است سبب نمی شود که مولوی با عقل روشن بین رحمانی که سرمایه تمیز مصالح و مفاسد دنیاست و نیز با علوم عقلی مثبت که از نفوذ گمان و پندار بر کنار باشد یا علوم نقلی که مستند و متکی به مبادی وحی و الهام مبعوثان الهی باشد مخالفت نماید بلکه جدا با این دسته از علوم که بر اساس تعقل و اندیشه است موافقت دارد و مثنوی شریف او خود بهترین شاهد و گواه این مدعاست .

 

 

 

 

  

 

برداشتي از

 ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

(قسمت دوم)

 

 

ویس برادر را هم که از آلودگی دامن عفاف خانواده سخن می گفت پاسخ سخت داد و از شکوه و عظمت عشق سخن به میان آورد . شاه موبد که سخت دلخسته ویس بود با همه آن احوال نوازشش کرد و از او خواست به خود آید و از کرده نابجای خویش اظهار پشیمانی کند  اما ویس دلداده که باکی از ننگ و نام نداشت و از عشق رو گردان نبود با سختی پاسخ می داد .

اگر دیدار رامین را نبودی        تو نام ویس ازاین کیهان شنودی؟

تو را از بهر رامین می پرستم       که دل در مهر آن بی مهر بستم

شاه به خشم آمد و خون در چهره اش نشست و آهنگ کشتن ویس کرد اما لختی بعد عتاب آغاز کرد و او را دشنام داد و رهایش کرد و او را گفت راه خود بگیرد و به هر کجا که خواهد برود . ویس با شادی از مرو بیرون شد و رو به کوهستان کرد . او رامین را هم که خود به بستر افکنده و زار شده بود رخصت داد که راه خود گیرد . رامین از پی ویس شتافت و فراق پایان یافت . وصال و حال پیش امد و عشق با همه جمال و کمالش تجلی کرد و دو دلداده سرمست و شادکام شدند . خبر این دیدار که به موبد شاه رسید آشفته شد و شکایت رامین نزد مادر برد که برادرش دلبر او را ربوده و به عشق جوانی فریفته و با او گریخته است . مادر شاه را به شکیبایی خواند و گفت:

بتان و خوبرویان بیشمارند       که زلف از مشک و روی از سیم دارند

یکی را برگزین و دل بر او نه      کلید گنجها در دست او ده !

شاه از سخن مادر آرام شد و چون شنید که ویس دگربار به بارگاه ویرو رفته و او خواهرش را گرامی داشته نامه سختی نوشت و او را آگاهی داد که با لشگری گران به جنگ او خواهد رفت . ویرو هم پاسخ تندی داد و او را بدین طعنه آزرد که:

دلبر خویش رها کرده و به کوه و بیابان سپرده ای که هر جا خواهد برود و اینک سرخورده مرا ملامت میکنی که چرا پذیرای خواهرم شده ام ؟

شاه از کرده خود پشیمان شد و به میهمانی او راه همدان پیش گرفت و دوباره ویس را به مرو بازگرداند و او را گفت که باید در آتش مقدس درآید و بیگناهی خود را ثابت کند . هنگامی که در اتشگاه کوهی از هیمه فراهم آوردند و قصد در اتش کردن ویس و رامین در میان بود دو دلداده همراه دایه فراری شدند و به خانه بهروز در آمدند . شاه موبد ازرده سلطنت را به برادر سپرد و در جستجوی دلبر سنگین دلش ویس آواره کوه و بیابان شد و چون او را نیافت به حال نزار بازگشت .

صواب آن دید کز ره بازگردد      هوای ویس جستن درنوردد

همان گه سوی مرو شاه جان شد      دگرباره جهان زو شادمان شد

از سویی رامین نامه ای به مادر نوشت و گلایه کرد که برادرش قصد جان او دارد و اضافه نمود که یک موی ویس را به صد برادر برابر نمی کند . رامین به مادر اطمینان داد که در کنار ویس شادکام است و اخطار کرد بزودی به مرو بازمی گردد و برادر از تخت شاهی به زیر می کشد . مادر شبی از شاه موبد شنید از گناه ویس و رامین گذشته و چون سوگند خورد که ازارشان ندهد رامین را به مرو خواند . رامین و ویس شاد و خوش به مرو رسیدند و شاه اظهار شادمانی کرد ولی چون قیصر روم به سرزمین ایران لشگر کشیده بود و عزم جنگ داشت دلدار خود ویس را شبانه به دزی مستحکم برد و برادر دیگر را به نگاهبانی نشاند و رامین را همراه کرد که چون مریض شد در گرگان رهایش ساخت . رامین جانی گرفت به کوی یار آمد و چون به کنار دز رسید تیری به درون انداخت که دایه تیر را شناخت و ویس را مژده داد که خوش باش و شادی کن که رامین بر بام است و بزودی عیشتان به کام خواهد بود .

نباشد پاسبان اکنون ابر بام     ز پیروزی برآید مر تو را کام

کجا رامین در این نزدیکی ماست     اگرچه او ز تاریکی نه پیداست

پس در دل شب در خانه بگشادند و اتش افروختند تا رامین که بر کوه بود کوی دلدار را یافت و سر از پا نشناخته بدانسوی شتافت و به سوی ویس پرگشود . ماه و زهره قران شدند و فراق از میان رفت و رامین مستانه سر در دامن ویس شوقی دوباره یافت . شاه موبد که از سفر بازآمد عزم دژ کرد و چون از ماجرا خبر داشت همینکه برادر خود را به نگهبانی دژ استوار دید دیده خون آلود کرد که  تو گرد دژ نشسته و درها بسته داری اما رامین درون نشسته و در عشرت است .

دایه چون از آمدن شاه موبد خبردار شد رامین را فراری داد که سر به کوه نهاد ولی ویس بی پروایی کرد و در غم دوری او جامه سیاه پوشید و چهره چون برگ گل خراشید . شاه چون ماجرا را دریافت ویس و دایه را تازیانه زد و تن خونین و نیمه جان آنها را رها کرد و خود به امید دریافت خبر مرگشان به مرو بازگشت اما به دیار خود نرسیده پشیمان و عذرخواه بود .

اگر چه شاه شاهان جهانم    در این شاهی به کام دشمنانم

چرا با دلبری تندی نمودم    که در عشقش چنین دیوانه بودم

شهرو از ماجرا خبردار شد و با رخسار خراشیده و دیده خون نزد شاه آمد که در جستجوی دخترش طالب دیدار او بود .شاه از شرمندگی سر به زیر شد و دستور داد ویس را از دژ به شهر آوردند و رامین را بخشید ولی ویس در اندرون زندانی شد . بر اطراف خانه او پنجره های آهنین استوار کردند و شاه کلید در خانه را به شرط امانت داری به دایه سپرد وخود عازم زابلستان شد . روزی نگذشته بود که شاه را خبر دادند رامین از اردو فراری شده  وگرد کاخ دلدار به غزلخوانی پرداخت و از ناله و اشک و آه خود غوغایی بر پا ساخت . ویس از شنیدن صدای او به هیجان آمد اما دایه راه بر او بست و تنها نیمه شب بود که ویس دور از چشم دایه بر بام شد و خود را به زیر افکند و با جامه دریده و دست و پای خسته سراغ رامین آمد و بر او سایه افکند. رامین از رایحه وجود ویس بیدار شد و دو دلداده دست در گردن هم انداختند و شور و ولوله درانداختند .

به یک جام اندر آمد شیر با مل     به یک باغ اندر آمد سوسن و گل

شب تیره درخشان گشت و گلشن     مه دی گشت چون هنگام گلشن

شاه موبد که از شنیدن خبر فرار رامین شتابزده بازگشت دایه مهر و موم درها بنمود ولی شاه که کاخ را خالی از ویس دید و دانست مرغ از قفس پریده به خشم آمد و دایه را به سختی تازیانه زد و به جستجوی ویس شد . ویس از شمع و چراغی که به گردش آمد فهمید شاه بازآمده و در پی اوست . رامین را فراری داد و خود را به او نمود . شاه موبد قصد کشتن ویس را داشت که با وساطت بزرگان منصرف شد ولی گیسویش برید و به اندرونش برد و سوگند داد که چگونگی فرارش را بنماید . ویس عاشق در او نگریست و خنده زد که :

توعاشق نبوده ای و قدرت عشق را نمی دانی و از شکوه و عظمت آن هم بی خبری وگرنه میفهمیدی که عشق گشاینده همه درهای بسته و روشنی بخش دلهای شکسته است . شاه از شنیدن سخن ویس سرافکنده به عذرخواهی نشست و رامین را هم بخشید .

گناه خویش را پوزش همی کرد     بر آن حال گذشته غم همی خورد

به ویس و دایه چیزی با کران داد     گزیده جامه ها و گوهران داد

 

اردیبهشت شهر مرو بهشت آسا بود . شاه شاهان دگرباره جشنی داشت و شاهان را از همه جا فراخواند که شهرو و ویرو هم بودند . رامشگران به شادی آمدند و سرودی آغازکردند که زبان حال عاشقان دلداده  ویس و رامین بود. شاه برآشفت و اهنگ قتل رامین کرد و بدان شرط راضی شد از کشتنش بگذرد که از عشق ویس چشم بپوشد و هرگز باده وصال او ننوشد .

 رامین از قبول عهد سرباززد و بی پروایی کرد که:

تا زنده ام از جانان خود رو برنمی گردانم . شاه موبد به خشم آمد و با او پیچید ودر نبردی تن به تن رامین بر او پیروز شد ولی رهایش کرد . فرزانگان قوم به نصیحت رامین نشستند که دست از ویس بردارد و شاه موبد به دامن ویس آویخت که با او مهربان باشد و رامین را فراموش کند . چون ویس عهد کرد و با شاه پیمان بست  دل رامین شکست و غمزده ترک یار و دیار کرد و به حکومت ری رفت . رامین چندی سر راه خود در خطه گوراب بود و با خوبرویی شهر آشوب روبرو شد و به زیبایی او که گل نام داشت دل بست . گل که از ماجرای عشق ویس و رامین باخبر بود پذیرای رامین نشد تا سرانجام سوگند خورد همیشه یار و دلدار گل باشد و ویس را فراموش کند . رامین در فرصتی ویس را از عشق یار تازه اش گل باخبر کرد و برای او ماجرا را تمام و کمال نوشت و یاد آور شد.

مرا گل زن بود تا روز جاوید     چو او باشد نخواهم ماه و خورشید

سه چندان کز تو دیدم رنج و خواری     از او دیدم نشاط و کامکاری

 

نامه رامین ویس را دل شکسته کرد که سخت از بی وفایی رامین ناله داشت . پس دایه را خبر داد و به ماتم نشست و در بر همه بست . دایه که دلخستگی ویس را دید خود راهی گوراب شد ولی رامین دایه را بازگرداند و اصرار کردویس را پند دهد . دایه با ناباوری بازگشت و ماجرای رامین و دلبستگی او به گل را بازگفت . ویس ناله اش در آسمانپیچید و خامه برکشید و نامه ای به رامین نوشت و از بی وفایی گله کرد و نالید که:

در عشق تو شیدایی کردم و از رسوایی نهراسیدم و ستم بسیار به جان خریدم ولی از تو خیری ندیدم و رنج فراق و جدایی بسیار کشیدم.

دلم ناید به یزدانت سپردن     جفایت پیش مردان برشمردن

مبیناد هیچ دردت دیده گانم     که باشد درد تو هم بر روانم

 

رامین از دریافت نامه ویس آشفته شد . دگربار شیدایی آغاز کرد و رسوایی گزید . عشق گل از یاد برد و گوراب را فروگذاشت . گل را به هیچ انگاشت و لوای دلدادگی افراشت .پاسخی دلنشین و عاشقانه نگاشت و در مقام پوزش شد و عذرخواه عزم کوی یار دیرین کرد. ویس همراه با دریافت نامه رامین از آمدن او هم باخبر شد و روز بعد که دو دلداده مست رودرروی هم ایستادند و رامین داد دل فراق کشیده بداد ویس به شکایت نشست و رامین با اشک و آه بر لب او بر سخن بست ولی ویس سرگرانی کرد و رامین را راند اما هنوز به راه بازگشت بود که پشیمان شد و دایه را شرمنده و عذرخواه به سوی او فرستاد و تقاضای بخشش کرد . رامین هم پذیرا شد و بازآمد و زمانی چند دو دلداده گاه از باده ناب وصال سیراب می شدند و ایامی دور از هم درد فراق کشیده و زهر هجران را می چشیدند و برای هم از رنج و غم خود نامه می نگاشتند .

بلا را مونس و غم را رفیقم      به دریای جدایی در غریقم

بدان دستی که این نامه نوشتم     بساط خرمی را در نوشتم

سرانجام چون دور فراق طولانی شد شبی رامین با لباس مبدل عزم کوی یار کرد و ویس به بهانه رفتن آتشگاه برادر او را که نگهبانش بود فریفت و از دژ بیرون شد و نیمه شب همراه با رامین و یارانش که در لباس زنان همراه ویس بودندبه دژ آمد و در نبردی برادر را کشت و دژ را به تصرف آورد و دو دلداه به عیش و نوش و عشرت نشستند و ایام وصال را به کمال و عشق جمال سرآوردند . پس از آن رامین به مرو شد و گنجینه شاهی به دیلمان برد و در آنجا لوای خود مختاری افراشت . شاه موبد که ماجرا را شنید به ماتم نشست و از بخت بد شبی در کشاکش مستی با گرازی روبرو شد و گراز سینه او بدرید . با مرگ شاه موبد بزرگان رامین را به مرو خواندند و بر سریر سلطنت نشاندند و رامین شاه شاه شاهانش خواندند و ویس هم شاه بانو شد .

خراسان سر به سر آذین ببستند         پریرویان برآذینها نشستند

ز موبد سالیان سختی کشیدند        پس از مرگش به آسانی رسیدند

معجزه عشق تجلی کرد و دو دلداده کامروا شدند و شاد و به عزت تمام سالها زیستند و ثمره عشقشان دو ماهرو بود که خورشید و جمشیدشان نامیدند . سالها بعد ویس بار هستی فروهشت و رامین دلشکسته زمانی در بر همه بست و به ماتم نشست و سرانجام سلطنت و زمام مملکت به پسر داد و خود باقی عمر مقیم آتشگاه شد و تا زنده بود دمی بی یاد دلدار نبود و شب و روزدر هجرش اتش به جان داشت و آسوده نمی غنود تا او نیز از کالبد خاکی جدا شد و به دریایی پیوست که ویس قطره پاکی از زلال آن بود . او هم با دریا شد و در دریا و دریا شد و در دنیای عشق و عاشقی افسانه اش جاودان ماند .

تنش را هم به پیش ویس بردند      دو خاک نامور را جفت کردند

روان هر دوان در هم رسیدند     به مینو جان یکدیگر بدیدند