
* رها *
چشم دل تا بر جمالش باز شد
دیده بینا کلید راز شد
برفکند از روی زیبایش حجاب
ساقی صهبای من بی ناز شد
ظلمت هستی ز جان من گریخت
تابش روشنگرش آغاز شد
تن که خود را محو آن آغوش یافت
غنچه وش خندید و چون گل باز شد
یافتم هشیاری مستانه ای
جام دل با ساغرش همراز شد
جسم , پیوند زمینی را گسست
با سپهر بیکران دمساز شد
یافت دریا را دل و رست از سراب
آسمان را یافت جان ,شهباز شد
دیده بینا گشت بر هر جلوه اش
گوشها, گیرای هر آواز شد
لب ,دم از هر قیل و قالی در کشید
عشق را تنها سخن پرداز شد
دست, از بار تمنا دست شست
بال شد آماده پرواز شد
پای, از بیراهه رفتن پا کشید
ره نشین کوی آن طناز شد
شد دلم آیینه رخسار او
ذره ای با کهکشان انباز شد
کریم زیانی
![]()
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد ۱۳۸۸ ساعت توسط رويا
|
::::::::::::::::::::::::::::::::