ای به یادت تازه جان عاشقان       زآب لطفت تر زبان عاشقان

 

*سلامان و آبسال*

(علی اصغر مظهری کرمانی)

(قسمت اول)

 

در سرزمین یونان پادشاهی صاحب تخت و نگین وجود داشت که به عدل و داد شهره عالم بود . نمونه عقل فعال به حساب می آمد و هوای خلق می داشت و در دلهای سوخته مشتاقان تخم محبت و صفا می کاشت . خلق خدا که ریزه خور خوانش بودند نه به خاطر آب و نان که از دل و جان فرمانش را میبردند و پروانگان پر سوخته حرم وصالش بودند .

 

شهریاری بود در یونان زمین       چون سکندر صاحب تاج و نگین

نور عدلش در شبستان عدم    کرده حبس ظلمت ظلم و ستم

به لطف و عنایت حق حکیمی صاحب نام و عالی مقام معاصر و معاشر پادشاه بود و جمعی شاگردوفادار و معتقد گردش بودند . سر ارادت بر آستانش می سودند و فرمانش را می شنودند . شهریار که قدر حکیم نامور می دانست او را مشیر خود قرار داده و سررشته مملکت به او سپرده بود . بدون مشورت حکیم قدم بر نمی داشت و به حکمت او که متکی به آگاهیش از دل مردم بود عدل و داد پیشه کرد و با این شیوه که به همت حکیم پیش آورد جهانی را زیر پرچم خویش آورد.

 

در جهانگیری ز بس تدبیر کرد     قاف تا قافش همه تسخیر کرد

کفر کیشی کو به عدل آید فره    ملک را از ظالم دیندار به

پادشه یونان که از فیض حضور حکیم بهره یافته و جهانی را مسخر ساخته بود صاحب نام شد و عیشش به کام آمد . اما در که بر همه می بست و در خلوت مینشست این غم آتشش می زد که فرزندی خلف که عز و شرفش به ارث برد و پس از او با عدل و داد راه او را ادامه دهد نداشت . ناچار غم پنهان خویش به حکیم گفت و پاسخ شنید که:

 

هیچ نعمت بهتر از فرزند نیست      جز به جان فرزند را پیوند نیست

چشم تو تا زنده ای روشن بدوست     خاک تو چون مرده ای گلشن بدوست

 

حکیم که علاقه شاه را به فرزند شنید هشدار داد که:

فرزندان همه نیکو نیستند . چه بسا فرزند ناخلف که پدر و مادر از او بیزارند و چون تلف شود شادمانند و شکر رحمان بجای می آورند .

او حکایت فرزند نوح را که متکی به غرور و جهل بود و نااهل پیش آورد و شاه را توصیه کرد که طالب فرزند نیک باشد نه آنگونه فرزندان که سرانجام باید مرگشان را از خدا خواست و از سر راه برخاست .

چون نباشد حال هر فرزند نیک      از خدا می کن طلب فرزند نیک

آن چنان فرزند کاخر در دعا       مرگ او جستن نباید از خدا

حکیم داستان مرد نادانی را بازگو کرد تا خدا او را پسری عطا کند و از درد و غم تنهایی رهایش سازد . امید داشت بقیت عمر را در پرتو وجود فرزند بیاساید و روز پیری در کنارش بیارامد . هر چه صاحبدل  مرد نادان را پند داد که کار خویش با خدا واگذارد تا در نماند مرد بر اصرارش افزود و تمنا را بیشتر کرد . سرانجام مرد خدا دست نیاز خود را به سوی بی نیاز برداشت و از قضا دعای بنده صافی اثری شافی داشت .

یک پسر چون آهوی چین مشکبار     از شکارستان غیبش شد آشکار

چون نهال شهوت و شاخ هوا       یافت در آب و گلشن نشو و نما

پسر ناخلف ولگردی پیشه کرد که از کار بد اندیشه نداشت و در پی هوای نفس بود و کام می جست تا بدنامی پیش آورد . شامگاهی مستانه بر بام شد و دخت همسایه را بدنام کرد . شحنه شهر که خبردار شد از پدر زر بسیار به رشوت گرفت و رهایش کرد . ولی پسر که شهره شهر شده بود قهر پیش آورد . پند پدر نشنید و او را از خود راند . پدر بار دیگر دست به دامان مرد خدا شد و داد کرد که  به دادم رس و در کار این پسر دعای دیگری کن تا از آزارش رهایی یابم .

شیخ گفت آن روز من گفتم تو را      که مکن الحاح و بگذر زین دعا

بنده ای در بندگی در بند باش        هر چه می آید بدان خرسند باش !

حکیم شاه را آماده شنیدن واقعیت کرد و ادامه داد :

فرزند پدیده شهوت است و جز این طریق فرزند داشتن میسر نیست . افسوس شهوترانی را حد و مرزی نیست و هر که لذتش بچشد چشم عقل و علم را می بندد و خرد از میان برمی خیزد . رهروان این ره سرانجامی جز فرورفتن در منجلاب بدنامی ندارند . چه شهوت عطش می آورد و عقل و هوش را می کاهد و مست بی خرد را در طلب ساغری دیگر میفرستد .

راه شهوت پر گل و لای و بلاست      هرکه افتاد اندرین گل برنخاست

هر که یک جرعه می شهوت چشید       تا ابد روی خلاصی زان ندید

وزیر حکیم که سکوت شاه را دید نقل قولی کرد که :

این نکته را آن مرد کریم آگاه دانست که چون فرومایه ای او را به مهمانی مجلل خود خواند

 اندیشید که:

باید از خواسته هوای نفس دون و پست دست بردارم که افزون طلب است .

 اگر از سفره فرومایه ای پست لقمه ای هوای نفس را بچشانم لذت آن همیشه

 در بن دندانش می ماند و چون دگری از این گروه بخواندم به آنجا می راندم .

 

چون بخواند سفله سفله دیگر مرا     سویش آن لذت شود رهبر مرا

محو گردد نامم از سلک کرام        در شمار سفلگان مانم مدام

 

افزون طلبی تنها در کار شهوترانی نیست و در تمام خواستهای نفسانی جلوه و جلایش می توان دید . اگر چه در کار شهوترانی از سوی زنان بیشتر نمود دارد که آنان چون طعم لذت بچشند بی اختیار در پی اش دل و دین خود میبازند.

حکیم برای اثبات سخن مرد آگاه گفتگوی بسیار صادقانه و بی ریای سلیمان پیامبر و همسرش بلقیس را که حکایت افزون طلبی است پیش کشید .

بود بلقیس و سلیمان را سخن      روزی اندر کشف سر خویشتن

هر دو را دل بر سر انصاف بود      خاطر از رنگ رعونت صاف بود

سلیمان پادشاه همسرش بلقیس را گفت:

باید اقرار کنم گرچه پیامبر خدایم و سلطان زمین و زمان هرگاه که کسی از در درآید بی اختیار نخست به دست او می نگرم تا دریابم مرا چه تحفه آورده است .

بلقیس خندید و شوهرش سلیمان پیامبر را پاسخ داد :

واقعیت اینست که هر زمان نوجوانی از بر من بگذرد بی اختیار در او با چشم حسرت می نگرم و در دل این نجوا دارم که ایکاش یار دلنواز من بود .

این بود حال زنان نیک خوی       از زن بدخو نشاید گفتگوی

کی زن بدگونه نیک آیین بود      پیش نیکان در خور نفرین بود

حکیم که رای شاه را درخواست فرزند ستوده و از شهوترانی به بدی سخن گفته بود چون حیرت و درماندگی شاه را دید او را به تولد فرزانه فرزندی که وارثتاج و تخت و نگین او باشد مزده داد . او به صورتی که تنها خود میدانست نطفه شاه را بدون شهوترانی گرفت و در محلی جز رحم پرورش داد . پس از نه ماه کودکی در نهایت زیبایی متولد شد و جشن و سرور همه جا را فراگرفت .

چون ز هر عیبش سلامت یافتند      از سلامت نام او بشکافتند

سالم از آفت تن و اندام او     زآسمان آمد سلامت نام او 

 

سلامان مایه شور و شوق شد و شاه از داشتن چنان پسری که روحش مظهر پاکی بود خوشحال می نمود و سر از پا نمی شناخت . دایه ای نوجوان را که در نهایت زیبایی بود پسند کرد تا سلامان از شیره چجان او بهره مند شود و از شیرش بنوشد . دایه جوان نازک اندامی بود که دلرباییش دل از عارف و عامی می ربود و خرمن مویش که بر و رویش را پوشانده و تا کمر آویخته بود شهره شهر بود .

چشم او مستی که کرده نیمه خواب     تکیه بر گل زیر چتر مشکباب

بر عذارش نیلگون خطی جمیل      رونق مصر جمالش همچو نیل

زیبای آتش افروز که تن شهوت پرستش را دست طبیعت برای جلوه و جلای زیبایی و نشانه عظمت کبریایی تراشیدهو سرتاپایش را نقاش دهر با الوان رنگارنگ در اوج زیبایی کشیده بود دل در گرو محبت سلامان بست و به پرستاری فرزند شاه نشست و عاشقانه شیره جان از ترنج پستان به جسم سلامان روان کرد چه در نخستین نگاه دلباخته و بی ریا شب و روز کمربسته آن ماه شب افروز بود .

گه تنش را شستی از مشک و گلاب     گه گرفتی پیکرش در مشک ناب

مهر آن مه بس که در جانش نشست      چشم مهر از هر که غیر از او ببست

دایه مهربانتر از مادر که دلباخته سلامان بود چون پستان از دهان او گرفت آتش محبت بیش ازپیش در جانش افتاد که شب تا به صبح نمی غنود . بر بالین سلامان بیدار بود و سحرگاهان که او از خواب برمی خاست چهره اش را  می آراست . زلف سیاهش در برش می ریخت و کج کلاهی پر زیور و نگین بر سرش می نهاد کمربندی زرین به کمرش می آویخت . همه جا در خدمتش بود تا هر چه خواهد آماده سازد و او را به صورتی بنوازد که دل شیدایش آرامش یابد .

کردی آنسان خدمتش بیگاه و گاه     تا شدش سال جوانی چارده

پایه حسنش بسی بالا گرفت       در همه دلها هوایش جان گرفت

سلامان در زیبایی و طراوت سرآمد همه جوانان هم سن و سال خود شد که چونان سروی آزاد سرکش و از همه بلندتر و قوی تر بود . او از همان نوجوانی هزاران عاشق دلخسته داشت که در تب و تاب عشقش نشسته و از هجرانش بیقرار و شیدا و دلشکسته بودند . هرکس دیده به دیدارش می گشود مهرش به جان و دل می خرید که او به حق زیبای زیبایان بود .

چشم مستش آهوی مردم شکار      جلوه گاهش در میان لاله زار

ملک خوبی به رخها شاه بود      شوکت شاهی او همراه بود

سلامان در کسب علم و دانش استعدادیعجیب و در کار شعر و ادب و سخن وری طبعی ظریف داشت . در کوتاه مدتی نظم و نثرش شهره شد و در خوشنویسی سرآمد همه آمد . حکمتها آموخته و نکته های ظریف اندوخته داشت ولی از کار دل هوسناک هم غافل نبود و هر شب با حریفان نرد عشق می باخت و به عشرت می پرداخت .

چون دماغ او شدی از باده گرم        برگرفتی از میان جلباب شرم

گاه با اقوال دمساز آمدی       با مغنی نغمه پرداز آمدی

چون سلامان چنگ از مطرب می گرفت و سرانگشتان به تارها می آویخت آهنگی سوزناک می نواخت که در روح و جان خشک و تر شرر می ریخت . زمانی هم که شوری داشت و همراه آوای نی و بربط نغمه خوان میشد همه را مسحور خود میساخت و مرغان دشت و باغ با او همنوایی می کردند .

هر شب اینش کار بودی تا سحر     با حریفان اینچنین بردی به سر

چون تن از خواب سحر آسودیش       بامدادان عزم میدان بودیش

سلامان مخمور از باده خواری شبانه  سحرگاهان با چشم نیمه باز پا در رکاب داشت و تیز و تک همراه گروهی از جوانان گزیده تاخت می کرد . شجاعانه توسن سرکش خود هر سویی می راند و از شوق فریاد می کشید و ذوق زده گوی در چوگان می دواند . از تمامی همراهانش پرشتاب تر بود و چونان آفتاب در جمع جوانانی که گردش بودند و هر یک در ایل و قبیله و شهر و دیار خود بر خیل خوبان برتری و سروری داشتند  می درخشید و رهبریشان میکرد.

آری آنکس را که دولت یار شد       وز نهال بخت برخوردار شد

هیچ چوگان زیر این چرخ کبود      گوی نتواند ز میدانش ربود

سلامان در کمانداری و تیراندازی گوی سبقت از همگان ربود و از آنجا که او در محفل بزم شبانه سرآمد بود به هنگامه رزم هم یکه تاز میدان شد. با اینهمه در مردم داری هم می کوشید و با وجود سخا و کرمش  صفا و وفایی پاکیزه و خاص خود داشت . هیچ سائلی را از درش نمی راند و مشتاقانه همه  جوانان و بخصوص بینوایان را به بزمهای شاهانه اش میخواند . هرگز کسی را نمی آزرد و دلی را به جفا خون نمی کرد و بر این اساس مردمی را شیفته و مفتون خویش داشت و در دلها تخم مهر و محبت می کاشت .

گر گذشتی بر در او سائلی      از جفای فاقه خون گشته دلی

بسکه بر وی یار احسان ریختی      تک زنان از بار آن بگریختی

دایه مهربان که آبسال نام داشت و سالها عاشقانه در خدمت سلامان بود  هر چه زمان می گذشت بیشتر شیفته جمال و کمال او می شد . دایه در مدتی که مسئولیت پرورش آن گل داشت شور و شوقی در دل و جانش افتاد که خود راز و رمز آن نمی دانست . سلامان در نظر او روز به روز زیباتر از پیش جلوه می کرد و دل آبسال در هوایش می طپید . سرانجام حال خود دریافت و در خلوت تنهایی خانه دل اقرار کرد که عاشق شیدا و دلباخته  نوجوان پرورده خویش سلامان است . او که از رسوایی پروا نداشت راه حیلت گشود تا سلامان را هم دلباخته جمال زیبا و بی مثال خود سازد و با او نرد عشق بازد .

 

شاهدی پر عشوه بود آبسال نیز       کم نه ز اسباب جمالش هیچ چیز

با سلامان عرض خوبی ساز کرد     شیوه جولانگری آغاز کرد

 

 

پ.ن

یکسال از برپایی وبلاگ وادی عشق گذشت .

 پیشاپیش سال نو بر همه دوستان و عزیزان مبارکباد .

سعی بر اینست تا در سال جدید این وبلاگ بیست و پنجم هر ماه به روز گردد .

در پناه حق و یگانه دوست !