* گفت ! *
دوش آمد دلبرم از در که دلدارت منم
گفت بیخود غم مخور زیرا که غمخوارت منم
گفتمش بی یاور و یار و غریبم باز گفت
نیستی بی کس در این عالم مددکارت منم
گفتمش از درد پنهان در تب و تابم هنوز
گفت در باطن طبیب جان بیمارت منم
گفتمش شبها به چشمم خواب ناید گفت هان
پاسبان و پاسدار چشم بیمارت منم
گفتمش از عقل و هوشم هیچ باقی نیست گفت
کی ترا بد عقل و هوشی آگه از کارت منم
گفتمش در تاب گیسوی تو دل از دست رفت
گفت دل را ترک باید کرد دلدارت منم
گفتمش از بت پرستی کام جان گردد روا؟
گفت آری چون بت طناز و طرارت منم
گفتمش در جمع مرغان مرغ پر بشکسته ام
گفت گر بشکسته دل باشی خریدارت منم
گفتمش تو کیستی بردی دل و دینم بگفت
نوربخشم حاکم اسرار و افکارت منم
محمد ستارزاده
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۸ ساعت توسط رويا
|
::::::::::::::::::::::::::::::::