مهر ورزی

 

 

 

می توان با عشق و مهر و دوستی

قلبها را تا ابد تسخیر کرد

می توان با جام سرخ لاله ها

داغ دل را اینچنین تعبیر کرد

می توان در کوره راه زندگی

با دلی فارغ ز صحراها گذشت

می توان در راه ناهموار عشق

با دلی خوش از سر جان ها گذشت

می توان در عرش پاک کبریا

در میان نورها پرواز کرد 

می توان در سایه لطف خدا

زندگی را با امید آغاز کرد

می توان در خلوت تنهای خود

راز دل را با خدا نجوا نمود

می توان در پرتو پر نور حق

بزمی از عشق و صفا برپا نمود

می توان با خنده و شور و شعف

در دل یاران چراغی برفروخت

می توان بر گرد شمع دوستی

از سر جان چون پر پروانه سوخت

می توان با یاری و لطف و صفا

مرحمی بر زخم دلها برنهاد

می توان با مهرورزیهای خود

عشق را با زندگی پیوند داد

 

پروین خشایار

 

جام محبت

 

 

  

 

گزیده ای از منطق الطیر عطار

*هفت شهر عشق*

به روایت علی اصغر مظهری

پرندگان از چهار سوی گیتی پرکشیدند و به جزیره ای آرام رسیدند . به آیین مرغان مجمعی آراستند و به گفتگو نشستند تا رهبر و شهریاری  جستجو کنند که به هنگام سختی از اویاوری بجویند و در گیر و دارها از او داوری بخواهند .

مجمعی کردند مرغان جهان     هر چه بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند این زمان در روزگار    نیست خالی هیچ شهر از شهریار

هد هد مرغ بلند آوازه سخندان و آشنای سلیمان که حله ای از طریقت در بر کرده بود سخنها داشت و از بارگاه شهریار مرغان راز و رمزها می دانست . او مرغان را صلا داد که اگر فارغ از نام و ننگ و خودبینی براه ایند آنان را به سرمنزل مقصود رهنمون خواهد شد .

هر که در وی باخت جان از خود برست      در ره جانان ز نیک و بد برست

جان فشانید و قدم در نهید     پایکوبان سربدان درگه نهید

هدهدمرغان را گفت که : فرمانروای عالم پرندگان بی نام و نشان است و در حریم عزت آسوده است و آرام و برکنار از هیبت و نام ولی ما او را سیمرغ می خوانیم و سرزمینش را کوه قاف می دانیم که فهم و خرد را هم یارای آن نیست که بیش از این به مقام او ره برد . او شهریاری است که نه دانایان کمالش را دیده اند و نه بینایان جمالش را  تنها بر بال خیال پرتوی از نورش را دیده و شمه ای از او شنیده اند  راه کویش سخت و پراشوب است و آنان که قصد کوی او دارند باید دست از جان بشویند و ترک جز او بگویند .

بس که خشکی بس که دریا در ره است    تا نپنداری که راهی کوته است

شیرمردی باید این ره را شگرف    زان که ره دورست و دریا  ژرف ژرف

سخنان هدهد غوغایی برانگیخت و مرغان بیقراری آغاز کردندو جمعی که بی تابی بسیار داشتند خیال خود را گذاشتند و به جانانه پرداختند .اینان براه آمده بودند تا مگر دلدار را بیابند ولی مرغان بیشمار بهانه جویی آغاز کردند تا از راه بمانند . بلبل شیدا که جمال پرستی را گزیده بود سردمدار عاشق پیشگام شد و از اسرار عشق سخن گفت و ندا داد که عشق گل او را بس است . طوطی که شیفته هنر خویش و بسته جاه و مقام بود از صف خودخواهان خودپرست برخاست و مدعی شد که چون در پی آب زندگانی است به کوی شهریار رو نخواهد کرد . طاووس که خیال خانه از یاد صاحب خانه اش بازداشته و چونان زیبارویان مقیم حرم خیالپرداز شده بود نالید که من در پی بازگشت به خلد برینم .

کی بود سیمرغ را پروای من      بس بود فردوس اعلا جای من

من ندارم در جهان کاردگر       تا بهشتم ره دهد باردگر

مرغابی که یکپارچه سالوس وریا و وسواس بود به بهانه آنکه  مرغ آبی است و ترک آب نمی تواند از همراهی عذر خواست . کبک که سردسته زرپرستان بی هنر بود از عشق خود به کوه و سنگ سخنها داشت و این بهانه که  دل کندن از آنها برایش محال است . همای مغرور و خودخواه ادعا کرد که  چون فریدون و جم را عز و افتخار داده و شهریاران را به زیر سایه خود دارد عزم کوی سیمرغ نخواهد کرد. باز پیشاپیش نوکر صفتان گوش به فرمان ایستاد که راهی کوه قاف نیستم که مرا شوق دست شاهان و زندگی درباری کافی است . بوتیمار بینوا نالید که  کی توانم از دریا چشم بردوزم و با شمابراه آیم که عمری لب تشنه در کنار دریا نشسته وازنگرانی این که آبدریا تمام شود قطره ای ننوشیده ام . بوف در پیشاپیش مرغان منزوی وگوشه گیر سربلند کرد که  در خرابه می مانم و رنج می برم تا گنج یابم . صعوه ناتوان سخنگوی  درماندگان شد و سرافکنده گفت که آنان را یارای پرواز بسوی سیمرغ نیست . دیگر دسته های مرغان نیز بهانه هایی داشتند .

گشته موری در میان چاه بند    کی رسد در گرد سیمرغ بلند

این به بازوی چو مائی کی شود     خسروی یار گدایی کی شود

هدهد به پاسخ مرغان نشست و برای آنان قصه ها ساخت و افسانه ها پرداخت و حکایتها روایت کرد تا مرغان را که هر گروه گرفتار بتی شده و از راه بازمانده بودند به خود آورد و به سوی کوه قاف وبه دیدار شهریار مرغان بکشاند .

ای گدایان چند از بی حاصلی       راست ناید عاشقی و بددلی

هر که را در عشق چشمی باز شد     پایکوبان آمدو جانباز شد

 

خروش و فریاد و فغان هدهد سرانجام ثمر داد و مرغان دست از بهانه جویی برداشتند و آماده پرواز شدند . هدهد به رهبری انتخاب شد و مرغان تعهد کردند که سخن او را بشنوند و بکار بندند . مرغان پر گشودند و هدهد سخن ساز شد و برایشان از عشق گفت :

عشق حقیقی قصه ناخوانده است و انان که باده اش را نوشیده و خروشیده اند نیک دانند که پرتوی از عشق بر همه آفاق برتری دارد و ذره ای از درد این عشق بر همه عشاق عالم سروری .

هدهد سخن را به پاکبازان دنیای عشق کشاند و ازشیخ صنعان گفت . آن عالم ربانی که پس از پنجاه سال عبادت در حریم حرم دل در گرو عشق دختری ترسا گذاشت و دین و ایین هشت و به دیر شد . زنار بست و از باده مست شد و بت پرستی کرد و خوک بانی پیشه نمود و در آتش عشق دختر ترسا همه طاعات و عبادات را سوخت . هوای بهشت و وحشت دوزخ از دلش رفت و چهارصد مرید را از خود راند و پاکباخته شد و در گرمای عشق دل سوخته را گداخت تا عشق حقیقی در دلش افتاد و یار چهره نمود وسودای وصال دختر ترسا از سرش رفت و به دلدار حقیقی دل بست شریعت و طریقت را در حقیقت گم کرد و به سوز و ساز عشق همه او شد و جز او را فراموش کرد .

قطره ای بود او در این بحر مجاز      سوی دریای حقیقت رفت باز

زین چنین افتد بسی در راه عشق        این کسی داند که هست آگاه عشق

مرغان در بیکران پرکشیدند و همه به ظاهر دست از جان شسته و خود را فراموش کرده بودند و پاکباز در آن راه دراز بودند . راهی که نه خیری در مسیرش بود و نه شری  نه کاهشی داشت نه افزایشی  نه خاموشی و نه ارامشی .

مرغان دگر بار وحشت زده شدند و به جستجو برآمدند تا دریابند که چرا در مسیر بارگاه او جنب و جوش و آمد و رفتی نیست . آنان در نخستین منزل که در مسیرشان بود فرو آمدند و مسائل و مشکلات و بهانه های تازه ای را مطرح کردند .یکی به برتری بی دلیل هدهد ایراد گرفت  دیگری خود را گناهکار خواند  مرغی از اوارگی و سرگردانی خود دم زد  گرفتاری نفس بهانه مرغی دیگر بود و اسیر ابلیس  بودن  دلیل ا راه ماندن مرغی دگر  یکی بخاطر زر دوست بودن خود را لایق آن سفر ندانست و پرنده ای که خود را اسایش طلب می خواند  خیال بازگشت داشت . مرغ عاشق دوری از معشوق را نمی توانست و پرنده ای که از مرگ هراسان بود به گونه ای دیگر شکوه داشت  غمزده مرغی ناتوان ناآرامی داشت و ادامه پرواز را ساده نمی انگاشت  یکی اعتراض کرد که چرا هد هد راز و رمز را نمی گوید و از کوی شهریار خبر نمی دهد  دگری خواست بداند که در کوی شهریار چه تقاضای باید کرد و سرانجام مرغان تسلیم  پاکباز  بلند همت  باانصاف گستاخ  عاشق پیشه  ریاضت کشیده  و اهل تعارف هم چاره راه و عاقبت کار خود را نمی دانستند . هدهد همه مرغان را با نقل چند داستان پاسخ داد:

و آرام کرد و بجای خود نشاند و دگر بار تمامی آنان آماده پرواز شدند اما در اخرین لحظه اوایی تازه از میان مرغان برخاست و انان همصدا فریاد کردند :

دیگری گفتش که ای دانای راه       دیده می گردد در این وادی سیاه

پرسیاست می نماید این طریق       چند فرسنگ است این راه ای رفیق

هدهد چاره کار را منحصر به بیان هفت وادی که در مسیر راه آنان تا کوی یار بود  دید و گفت که تصمیم داشتم قدم به قدم و مرحله به مرحله از هفت وادی سخن بگویم ولی اینک که اصرار دارید برایتان میگویم

او به بیان هفت شهر عشق پرداخت و پرده ها را بالا زد که :

چون از این ره بگذرید به بارگاه او می رسید ولی کسی از مسافت راه وچند و چون بارگاه آگاه نیست که رهروان یا به بیراهه افتاده و در مسیر راه جان باخته اند یا به مقصود رسیده و مقیم کوی او شده و در او گمند . کسی باز نیامده و خبری نیاورده است .

گفت ما را هفت وادی در ره است     چون گذشتی هفت وادی درگه است

چون شدند آن جایگه گم سربسر     کی خبر بازت دهند ای بی خبر

نخستین وادی جایگاه طلب است و جستجو کردن مراد و یافتن مطلوب اگر طالبی باید که او را در وجود خود بطلبی و دریابی که اگر از جای دگر طلب کنی نیابی . در این وادی سختی بسیار است  حالها دگرگون میشود و باید از هر چه هست و نیست دل برکنی و از صفات پاک شوی تا نور ذات بیابی .

کفرو لعنت گر بهم پیش آیدت    درپذیری تا دری بگشایدت

چون درت بگشاد چه کفر و چه دین     زانکه نبود زان سوی در آن و این

دومین وادی  وادی عشق است عشقی برکنار از هوس که عاشق از صحبت غیر دوست ملول است و دیوانه و رسوای اوست . عاشق نه کافر است و نه در کار دین  نه گرفتار شک است و نه پایبند یقین  چو ماهی که در خشکی افتاده باشد می طپد تا به دریای وصال بازگردد .

وربه چشم عقل بگشایی نظر     عشق را هرگز نبینی پا و سر

مرد کار افتاده باید عشق را    مردم آزاده باید عشق را

وادی سودم وادی معرفت است . در این وادی باید چشم باز داشت و در انتخاب راه دقت بسیار کرد که ره فراوان است و هر یک از سویی به کوی او می روند و شهباز جان در سیر و سلوک خود زیر و بالی بسیار دارد و حال و احوال گوناگون است و دائم در نقصان و کمال و ترقی و زوال.این وادی شهر شناسایی است . شناختی که در آن شک و تردید نباشد و رهرو در این وادی باید مسیر خاص خود را بیابد که توانها مختلف است . در این شهر شوقی پدید آید و راز سربه مهر گشاده گردد و نقاب برافتد و آفتاب حقیقت رخ نماید .

صدهزاران مرد گم گردد مدام       تا یکی اسراربین گردد تمام

کاملی باید در این راه شگرف     تا کند غواصی این بحر ژرف

وادی چهارم وادی استغناست. در این وادی باد بی نیازی میوزد . هفت دریا در این شهر یکی است و هفت دوزخ شرری  هشت جنت هیچ و مرده است و بهشت پوچ و افسرده . در این سرزمین باید به همه چیز بی اعتنا باشی و ب استغنای طبع دریابی که گاه موری را بی سبب اجر فیلی دهند . وادی  وادی استقامت است و باید بدانی که در این مقام اگردو عالم نیست گردد انگار که ریگی در عالم هستی نبوده .

گر شد اینجا جزو و کل ای جان تباه      کم شد از روی زمین یکبرگ کاه

گر به یک ره گشت این نه طشت گم     قطره ای از هفت دریا گشت گم

وادی پنجم وادی توحید است و مقام تجرید و تفرید  باید که از همه اغراض دنیا و مافیها فارغ شوی و عریان باشی و در باطن نیز برهنه شوی و بخاطر ترک دنیا طلبی نکنی و انچنان مجرد گردی که دنیا و عقبی نخواهی و دل و سر و جانت سوای دوست خالی باشد و چون مجرد فرد شوی یگانه باشی و تنها به دوست بیندیشی و با دوست باشی و از جز او بگریزی .

روی ها چون زین بیابان در کنند     جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد گر اندکی     آنه یکی باشد در این ره بیشکی

وادی ششم وادی حیرت است و باید در این وادی چنان از خود بیخود باشی و دلت از دوست پر شود که در تامل و تفکر نیاید . در این مقام هر نفس چون تیغی برنده است و هر دم دریغی گزنده ! روز و شب نداری که همه دقایقت هم آه است و هم درد و هم سوز . محو و مات و گمشده ای و بی خبر از کائنات که اگر پرسند که هستی و چه هستی ؟ پاسخ دهی که . . . چیزی ندانم و این نیز ندانم که ندانم !

عاشقم اما ندانم بر کی ام     نی مسلمانم نه کافر پس چی ام

لیکن از عشقم ندارم آگهی    هم دلی پر عشق دارم هم تهی

وادی هفتم که آخرین شهر است و به دروازه بارگاه دوست منتهی میشود وادی فقر و فتاست و جایگاه اتحاد قطره با دریا و نهایت سیر و مرتبت سالک کامل. چون به این وادی رسی چیزی از تو باقی نماند و آنچه را که به خود نسب داده ای از آن حق دانی و خود را هیچ هم نخوانی که هیچ خود هیچ است . چه عبدی که در حق فانی شود از بشریت بسوی ربوبیت در حرکت است و در کار متلاشی ساختن غیر حق .

جنبش او جنبش دریا بود       او چو نبود در میان زیبا بود

نبود او و او بود چون باشد این      از خیال و عقل بیرون باشد این

سخنان هدهد و داستانها و قصه ها و حکایتهایی که روایت کرد و برای بیان حالات هفت شهر عشق هفتاد داستان داشت  مرغان را خون جگر کرد . گروهی بیقرار شدند و پیش از پرواز جان باختند و دیگران به سوی کوه قاف و به آرزوی دیدار سیمرغ پرکشیدند . تعدادی از آنان هفت وادی را با سختی پشت سر گذاشتند و بیشترشان در میانه راه ماندند . گروهی غرقه دریا شدند و تعدادی از ترس و بیم جان دادند . دسته ای از تف آفتاب پرهایشان سوخت و جانهایشان کباب شد . بعضی طعمه پلنگان راه شدند و برخی را شیران به بیراهه رسوایی کشاندند و تباه کردند . جمعی ترسیدند و در چنگال ناامیدی از راه ماندند و عده ای در گرمای بیابان تشنه لب از تعب تلف شدند . گروهی به تماشای شگفتیهای راه مشغول گشتند . جماعتی به عیش و طربی که در یکی از شهرها دست داد دل خوش کردند و سرانجام از هر صد هزاران مرغ یکی هم به سرمنزل مقصود نرسید .

عالمی مرغان که ببریدند راه       بیش نرسیدند سی آن جایگاه

سی تن بی بال و پر رنجور و سست     دل شکسته جان شده تن نادرست  

سی مرغ که به بارگاه رسیدند بیخود از حیات خویش به تماشا ایستادند و دریافتند که در آن مقام چون برق استغنا افروخته می شود  در یک زمان صد جهان سوخته است و صدها هزار خورشید و ماه و ستاره تماشاگر و لب دوخته اند . آنان حیرت زده به بارگاه شهریار بار خواهند یافت . سرانجام یکی از چاوشان بارگاه دوست پیش آمد و سی مرغ را پرخاش کرد که :

در این بارگاه پی چه کارید ؟ و چون داستان آنها شنید برآشفت که  وجود و عدم شما مطرح نیست و بود و نبودتان یکی است . او شهریار مطلق است و جاودان و صدها هزار عالم پر از سپاه  در بارگاه این پادشاه موری است عیان . مرغان ناامید نالیدند و در آن دنیای ناامیدی مرده جاوید شدند .

جمله گفتند این معظم پادشاه     چون دهد ما را بخواری سر براه

زو کسی را خواریی هرگز نبود       بود ور زو خواریی جزعز نبود

سی مرغ که مرده جاوید شده بودند  در آن سرگشتگی و مشتاقی خواری را به جان خریدند و آن را جز عزت و سربلندی ندیدند . در این میان حاجب لطف از باراگاه دوست بیرون آمد و پرندگان را فراخواند و در برگشاد و با هر نفس صد پرده دیگر هم کنار رفت . دنیای بی حجابی و نور پیش آمد و هنگامه نورالنور . حاجب لطف سی مرغ را بر مسند قربت سریر شکوه و عزت نشاند .

رقعه ای بنهاد پیش آن همه     گفت برخوانید تا پایان همه

رقعه ن قوم از راه مثال     میشود معلوم ازین شوریده حال

سی مرغ زار در نامه ای که پیش رویشان بود نگریستند و زندگی نامه خویش را یافتند که نیک و بد و بی کم و کاست نقش داشت و سراپا نمایانگر نقص بود . آنان خجالت زده از شرم و حیا فنای محض شدند و توتیا گشتند و چون جانشان سوخت و از همه چیز پاک شد از درون خاکسترشان جان تاه ای یافتند . آفتاب قربتشان برتافت و در پرتو آن چشم دلشان روشنی یافت و نیک و بد کرده و ناکرده دیرینه شان از سینه شان زدوده گشت.

 

هم ز عکس روی سی مرغ جهان     چهره سیمرغ دیدند آن زمان

چون نگه کردند این سی مرغ زود     بیشک این سی مرغ آن سیمرغ بود

آنان حیرت زده به هر سو می نگریستند و درمانده بودند و سرگردان که نمی دانستند  این اند یا آن  چه خود را سیمرغ میدیند و خود سیمرغ هم سی مرغ تمام بود . رو به سوی سیمرغ که می کردند سی مرغ در آن جایگاه بود و در خویشتن که نظر می افکندند  سی مرغ بودند. مرغان سرگشته بودند و راز و رمز نمی دانستند که دل و جانشان در هم تافته و سی مرغ بارگاه سیمرغ شده بودند .  سرانجام به زبان بی زبانی که گویاتر از هرخوش زبانی است از او استمداد کردند که راز و رمز بگشاید و از سر ان مائی و توئی پرده بردارد تا ماجرا را دریابند.

بی زبان آمد از آن حضرت جواب     کآینه است ان حضرت چون آفتاب

هر که اید خویشتن بیند در او       جان و تن هم جان و تن بند در او

چون شما سی مرغ بودید که به بارگاه امدید و طالب دیدار شدید لاجرم سیمرغ در آینه تجلی کرد و سیمرغ پدیدار شد .هر کس که بدین مقام راه یابد جزاز خویش پرده ای نگشایدو شما هم که هفت شهر عشق را با شوق و ذوق گردیده و سختیها در هفت وادی این راه خطرناک کشیده اید

 اینک خود را چون سی مرغ در آینه سیمرغ دیده اید .

 

 

هیچکس را دیده بر ما کی رسد     چشم موری بر ثریا کی رسد

دیده ای موری که سندان برگرفت     پشه ای فیلی به دندان برگرفت