*عشق*
از دیدگاه مولانا جلال الدین رومی
(قسمت اول)

نوشته دکتر رضا قاسمی
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بدم ,پخته شدم, سوختم

خداوندگار حکمت و عرفان مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی مراحل تطور و تکامل شخصیت افسانه ای خود را به خامی پختگی و سوختگی تعبیر کرده است . سه مرحله ای که مولانا با طی آن به درجه کمالی که مرتبت اولیاء خاص خداست واصل گردیده است.
از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم ز حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم ! کی ز مردن کم شدم
حمله دیگر بمیرم از بشر تا برآرم از ملائک بال و پر
از ملک هم بایدم جستن ز جو کل شئ هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک پران شوم آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم کانا الیه راجعون
این واپسین مرحله زندگی مولانا که در اصطلاح عرفا مقام فناء فی الله و بقاء رالله خوانده می شود و در آیه شزیفه قران نیز با عبارت انا لله و انا الیه راجعون بدان اشاره شده در این نوشتار مورد نظر قرار گرفته است . زیرا انگیزه وصول به این مقام جز عشق سرمدی نیست . عشقی که شعله فروزان آن سرتاسر وجود عاشق سالک را می سوزاند و خاکستر می کند و آنگاه سیمرغ وار از خاکستر وجود خود موجود تازه ای می آفریند و اتشی می افروزد که شعله اش عالمگیر می شود .
با این مقدمه بجاست که اجمالا به مفهوم مطلق عشق بپردازیم . بر خوانندگان فاضل پوشیده نیست که عشق بطور کلی و مطلق عامل اصلی و اساسی ترکیب ذرات و اجزاء موجودات عالم است . یعنی عامل پیوند نیروها و ذرات و سلولها و کروموزومها و هسته های مرکزی موجودات است . این تعریف البته به اعتبار موجودات و مخلوقات عالم هستی به نسبت شرایط تکوین آن مخلوق فرق می کند ولی نکته مسلم اینست که هر موجودی اعم ازاینکه منهای بی نهایت کوچک باشد یا به علاوه بی نهایت بزرگ از عامل محرکه عشق و فیض آن به نسبت توانایی و استعداد بهره می برد و بالمآل عشق مطلق عامل دوام هستی است. بنابر این می توان نتیجه گرفت که اساس هستی بر پایه عشق گذاشته شده است . روییدن یک گیاه یا تولید یک موجود زنده کلا بر مبنای عشق استوار است .
پس از این تعریف مقدماتی به انواع گوناگون عشق می رسیم که عبارتست از:
عشق انسانی و اقسام آن
عشق غریزی که در حیوانات نیز هست
و عشق عرفانی
در این نوشتار ما را به دو نوع نخستین کاری نیست زیرا هر دو از مقوله عشقهای مجازی هستند در حالیکه سخن ما بر پایه عشق حقیقی که دیدگاه ویزه مولانا را تشکیل می دهد استوار است . این چنین عشقی که وجود همه عارفان به حق و از جمله وجود ذیجود مولانا را سوخته و آنها را به اولیاءالله پیوسته است از کجا سرچشمه و مایه می گیرد؟ و چگونه آنها بدین مرتبت رسیده اند ؟ بیگمان جز از طریق خودشناسی عمیق و درک این معنا که انسان بداند کیست و چیست و از کجا آمده و آمدنش بهر چه بوده و به کجا میرود و مقصد نهایی او کدام و راه رسیدن به آن چگونه است . تحقق این کیفیت و وصول به این مرتبت والا غیر ممکن است .
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
و اگر در احوال و آثار مولانا به ویزه در سومین مرحله از شخصیت وی یعنی عشق به حق به سوی آن قدرت لایزال پر کشیده و به تدریج در معشوق فنا شده و به مرتبت فناء فی الله و بقای بالله رسیده است . حالتی که به فرموده مولانا:
جمله معشوق است و عاشق پرده ای زنده معشوق است و عاشق مرده ای
یا
همچنانکه قدر تن از جان بود قدر جان از پرتوی جانان بود
اکنون که میخواهیم کمی گسترده تر وارد سومین مرحله از شخصیت مولانا شده و عشق را از دیدگاه او در این برهه و در این مرحله نهایی بشناسیم اجازه می خواهم که اشاره ای و سخنی بسیار سریع و گذرا داشته باشم در مورد دو مرحله پیشین از شخصیت حضرت مولوی
شخصیت یکمین مولانا در خانواده و مهد تربیت او نضج گرفته و او را در فقاهت به مرحله اجتهاد رسانیده و اهل فتوی ساخته است و بدین سبب است که نام و ترجمه حال وی را در کتب طبقات حنفیه جزو فقها و مفتیان نوشته اند . این مرحله از زندگی مولانا که مربوط به نوجوانی و ظاهرا تا 25 سالگی اوست از او شخصیتی ساخته است فقیه و متشرع و حکیمی دانشمند که ملتزم به امور شرعی بوده و به گفته خودش سجاده نشین باوقاری بوده است .
شخصیت دوم یا مرحله ثانوی زندگی او از 25 سالگی تا 39 سالگی اوست که بدستیاری عارفانی چون برهان الدین محقق ترمذی یکی از مریدان و اصحاب پدرش وارد تصوف و سیر و سلوک عارفانه شده و در این مرحله چنان پیش میرود و چنان جامع علوم و معارف ظاهر و باطن شده که هم فقها و متشرعین از مواعظ گرم و محضر درساو بهره می برده اند و هم اهل طریقت و دوستداران معارف روحانی از برکت دستگیری و ارشاد او بهره مند میشده اند .
و اما مرحله سوم زندگی و شخصیت مولانا از حدود 642 هجری قمری که مقارن 39 سالگی مولاناست آغاز می شود تا 672 هجری قمری که شمع وجود ظاهری اش خاموش و مرغ روحش به عالم علوی طیران می کند یعنی 68 سالگی وی دوام می یابد . در این دوره است که بیش از ادوار پیشین عمر خود به عشق حقیقی و معنوی می پردازد و در جذبه عشق و شور و حال به مقامی از توحید و یگانگی می رسد که به گفته خودش این مقام از کفر و ایمان و قهر و لطف بالاتر بوده است .
زانکه عاشق در دم نقد است مست لاجرم ازکفر و ایمان برتراست
کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست کاوست مغز و کفر و دین او را دو پوست
خود طواف آنکه او شه بین بود فوق قهر و لطف و کفر و دین بود
علت عاشق ز علتها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست
غیر هفتاد و دو ملت کیش او تخت شاهان تخته بندی پیش او
سخت پنهان است و پیدا حیرتش جان سلطانان جان در حسرتش
مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع
در طریقت مولانا و شخصیت نهایی او که همانا سومین مرحله اندیشه های والا و حیات پر جوش و خروش مولاناست بهترین راه برای رسیدن به سرمنزل کمال انسانی و وصول به مقام انسان کامل همانا عشق است نه عقل ! و بدین سبب همه جا جنون عشق و شور و حال را بر عقل مجرد ترجیح می دهد و می فرماید:
عقل سرتیز است لیکن پای سست زانکه دل ویران شده است و تن
بحث عقلی گر در و مرجان بود آن دگر باشد که بحث جان بود
بحث جان اندر مقامی دیگر است باده جان را قوامی دیگر است
مجادله عقل و عشق را با برداشتی عارفانه از سخنان منظوم مولانا میتوان به روایت دکتر جواد نوربخش پیر طریقت نعمت الهی چنین تصور کرد که:
عقل می گوید من تیغ استدلالم * عشق میگوید من شمشیر اضمحلالم * عقل گوید من متکی به دلیلم * عشق میگوید تا پایبند دلیلی ذلیلی * عقل گوید تا با عصای من نروی به مقصود نرسی ! عشق گوید تا به آتش من نابود نشوی به بود نرسی ! عقل گوید به خود بپرداز و گوش به فرمان هوش کن ! عشق گوید از خود بگذر و ما و من را فراموش کن ! عقل گوید همه چیز برای تو * عشق گوید تو و همه چیز برای او . عشق گويد در راه معشوق جان فدا کن و عقل گوید راه خطر مپوی و ترک ماجرا کن ! عقل دام انسانهاست برای شکار کردن دقایق دنیای مادی و جلب منفعت و لذت . عشق کمند الهی است برای وصول به حقایق عالم معنی و اصل وحدت. عقل بر پایه دانش است و استدلال و اقتباس . عشق بر اساس بینش است و عنایت و احساس . عقل دریا را از قطره شناختن است . عشق قطره را دریا ساختن است . عقل مبنای خودنمایی و ناز است . عشق مایه جانبازی و نیاز است .و خلاصه اینکه عقل در میدان دل ناصح و حافظ من است اما عشق سرداری است آتش افروز و هستی سوز که بر عقل و لشگرش می تازد تا کشور دل را تصرف کند و من را در بند کشد و لذا نقش تصوف هواداری لشگر عشق است برای تسخیر عرصه دل و رسیدن نفس مطمئنه و مدینه فاضله وحدت و صلح و صفا .
به دیوان شمس بنگریم که مولانا چگونه در مورد فرق بین عقل و عشق داوری می کند :
دوربادا عاقلان از عاشقان دوربادا بوی گلخن از صبا
گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا
عقل تا تدبیر و اندیشه کند رفته باشد عشق تا هفتم سما
عقل تا جوید شتر از بهر حج رفته باشد عشق بر کوه صفا
البته نباید گمان کرد که مولانا بالمره عقل و اصولا قدرت تعقل و تفکر را نفی می کند . عقول عادی و کلامی و استدلالی است که ممکن است اموری را محال و ممتنع بداند که در واقع محال نباشد
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
او می گوید چه بسا که قوه تعقل و منطق فکر عادی در یک زمان حکم بر محال و ممتنع بودن امری کند که همان امر در زمان دیگری واقع شود و نزد همه عقلا جزو مسلمات باشد . به عبارت دیگر عقل های عادی آنچه را که خارج از محدوده فهم و ادراک و بیش از گنجایش اندیشه محدود آنهاست انکار می کنند و آن را محال می انگارند . روز دیگر پیش چشم خود واقع و محقق می بینند . مولوی در این زمینه می فرماید
عقل بحثی گوید این دور است و گو بی ز تاویلی محالی کم شنو
قطب گوید مر ترا ای سست حال آنچه فوق حال تست آید محال
واقعاتی که کنونت برگشود نی که در اول محالت می نمود؟
در گستره عشق همه چیز محتمل الامکان است و غیر ممکن وجود ندارد .
نمی دانم در کجا این داستان را خوانده ام که:

دختری هشیار و دلفریب به خواستگاران خود می گفت:
اگر خواهان وصل من هستید باید بروید و آن کوه مقابل را برای من بیاورید. آنها به قدرت تعقل انجام این خواست را غیر ممکن می دانستند و از سودای وصلت با آن ماهروی سخت گیر صرفنظر می کردند تا آنکه نوبت به عاشقی پاکباز رسید که سالهادر طلب معشوق انتظار کشیده و رنج برده بود و هنگامی که دختر شرط معهود را تجدید کرد گفت به دیده منت . من به مدد عشق کوه را برایت می آورم . دختر حیرت کرد و گفت چگونه؟
گفت به سخنم اعتماد کن که تا کوه را نیاورم از پای نخواهم نشست . از فردای آن روز دختر مرد عاشق را می دید که انبانی بر دوش نفس زنان و عرق ریزان به آستان خانه وی می آید و مقدار زیادی سنگ و کلوخ را که از کوه کنده بود در نزدیکی سرای او تخلیه می کند . این کار را تا مدتی تکرار کرد . عاقبت قلب دخترک به رقت آمدو گفت این تکلیف شاقی است و تو جان در راه این پیمان خواهی باخت . عاشق گفت باکی نیست که عمرم بسر رسد ! تا آخرین نفس بر سر پیمان خواهم ایستاد و به قدرت لایزال عشق تکیه خواهم کرد که کوه را از جا برکنم و بر پایت بریزم .
دخترک استواری مهر او را تحسین کرد و به وصلت با او رضا داد.
و بر این اساس است که مولانا در باره تاثیر شگرف عشق و محبت می فرماید:
از محبت تلخ ها شیرین شود
وز محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود
وز محبت دردها شافی شود
از محبت خارها گل می شود
وز محبت سرکه ها مل می شود
از محبت دار تختی می شود
وز محبت بار بختی می شود
از محبت سجن گلشن می شود
بی محبت روضه گلخن می شود
از محبت نار نوری می شود
از محبت دیو حوری می شود
از محبت سنگ روغن می شود
بی محبت موم آهن می شود
از محبت حزن شادی می شود
وز محبت غول هادی می شود
از محبت نیش نوشی می شود
وز محبت شیر موشی می شود
از محبت سقم صحت می شود
وز محبت قهر رحمت می شود
از محبت مرده زنده می شود
وز محبت شاه بنده می شود
معجزه عشق و محبت که انگیزه گردش چرخ و فلک و دوام حیات موجودات است سبب نمی شود که مولوی با عقل روشن بین رحمانی که سرمایه تمیز مصالح و مفاسد دنیاست و نیز با علوم عقلی مثبت که از نفوذ گمان و پندار بر کنار باشد یا علوم نقلی که مستند و متکی به مبادی وحی و الهام مبعوثان الهی باشد مخالفت نماید بلکه جدا با این دسته از علوم که بر اساس تعقل و اندیشه است موافقت دارد و مثنوی شریف او خود بهترین شاهد و گواه این مدعاست .

![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::